X
تبلیغات
رایتل

گذری در لحظه

معجزه زندگی

پارسال در چنین شبی ،معجزه زندگیم به وقوع پیوست ...

نمیدونستیم چی پیش میاد ، قرار بود فقط نامزد بشیم برای همین یه روز قبلتر مامان شروع کرد خبر دادن به فامیل درجه اول و صبح اون روز من به چندتا از دوستام خبر دادم و تاکید کردم یه نامزدی کوچولوئه

خیلی عجیب غریب بود ،تموم نگرانیم این بود یکی از فامیل به خانواده اش حرفی بزنن که باعث سوتفاهم بشه...

وقتی عاقد اومد تازه پرهام وارد اتاق شد که من رو ببینه کنارم نشسته بود عاقد صیغه عقد رو میخوند بدون اینکه قندی بالای سرم خرد بشه...بدون اینکه متوجه بشم عاقد داره عقد دائم میخونه...

با فاصله نشسته بودیم ،اونقدر با فاصله که هر آن ممکن بود از مبل به پایین سقوط کنیم نمیدونم چجوری کم کم بهم نزدیکتر شدیم...

برای اولین بار دستاش رو لمس میکردم و کنار خودم برای مدت طولانی داشتمش...چندین ساعت غنیمت بودش...

به بهونه عکس گرفتن به اتاق خودم رفتیم یه چندتایی عکس انداختیم چند دقیقه ای تنها کنار هم بودیم

خودی ها تو هال شروع کرده بودن به شعر خوندن و دست زدن

پرهام حالش زیاد خوب نبود ،خانواده اش بخاطر عقد یهویی ناراحت بودن

و من هنوز باور نمیکردم وقوع این معجزه...

نمیدونم ازچه زمانی تبدیل شده بود به آرزوی محال ولی با تمام وجودم میخواستمش فک میکردم دیگه هیچ وقت نمیبینمش بعد همه چیز درست شد

خدا رو همیشه شاکرم بخاطر ردیف کردن همه چیز...


:- خدایا کمکم کن این مدت دوری،هیچ اتفاقی نیفته که خانواده اش دلسرد بشن...

:- خدایا کمکم کن فعلا خیلی چیزا رو نفهمن...