X
تبلیغات
رایتل

گذری در لحظه

میخوام واقعی باشه



پنج شنبه  - خانم شما، 12 روزه که باردارید........

 و پر از شادی شدم که یهویی از خواب بیدار شدم، دلم نمیخواست بیدار شم، دپرس شدم، دلم حس مادر شدن رو میخواست...............

*


از هفته پیش مادرشوهرینا دعوتمون کرده بودن خونه آجی بزرگه، جا خالی پسرش ( پسرش مهدکودک رفته و اینجا رسم هست کادو ببری)

جمعه رفتیم خونشون، تا من و پرهام رو دیده هنوز سلام نکرده میگه شما هم اومدید....مامانینا نگفته بودن، و بعد دوباره مامانینا که میاد سر اونا غر میزنه چرا نگفتین و می ره تو آشپزخونه شروع میکنه به پختن خورشت دیگه

آجی کوچیکه و دامادشونم بودن

خیلی بهم برخورد، دوساعتی خودم رو حسابی گرفته بودم، ( بدی من اینه زود همه چیز رو فراموش میکنم)


تا شب اونجا بودیم بد نبود، همون خورشت اولیش کافی بود برای همه، الکی حرص خورد....

من اگه مهمون یهویی هم برام بیاد اینجوری ازش استقبال نمیکنم، اگه بخوام غذای اضافی هم بپزم یه جور بی صدا می پزم که نفهمه ...


*

چند تا عکس از بچه هاش گرفتم به خواسته خودش که واسش درست کنم...


*

دو سه هفته بدجور من و پرهام می پریدیم...جوری که علاقم نسبت بهش خیلی کمتر شده بود...تصمیم گرفتم از این به بعد صبور تر باشم تا رابطه امون از این بدتر نشه...


*