X
تبلیغات
رایتل

گذری در لحظه


- پنج شنبه با پرهام صحبت کردم قرار شد تو یه فرجه زمانی کاراش رو درست کنه


- جمعه ، پرهام بعد از مدت ها دوری رفت خونشون ، عصر هم مامانش اومد ، طبق معمول یک کلمه با من حرف نزد با اینکه پرهام بهش گفته بود من دلم درد می کنه دریغ از یه احوالپرسی به ظاهر ساده...

جالبتر از اون رفتم تو آشپزخونه چایی بیارم تا اومدم دیدم نه مامانش هست نه خود پرهام ...

بعد از 2 سال دیگه وقت کنار اومدنه به اینکه من رو همیشه نادیده بگیره


- دیروز بعد از ظهر اومدم دفتر، هیچ خبری نبود یعنی یه دونه مشتری هم نداشتم در نتیجه رفتم خرید، از یه فروشگاه شروع کردم که چوب لباسی که به در آویز می شه گرفتم... تو راه که داشتم می رفتم به یه خانومه خورد چادرش پاره شدحتی فرصت این رو نداد که بهش بگم جبران می کنم و... گفت اشکالی نداره رفتش...

بعد از اونم رفتم یه تعداد کاور لباس خریدم، تو بازار چرخیدم  موز+طالبی + سیب خریدم ، که رفتم تو یه مغازه که بگم زیتون پرورده اوردید که پلاستیک سیب ها پاره شد :)) حالا باز خوبه فروشنده هه تو مغازه نبود تا رسید من جمع کردم...

بعد از خرید ملزومات زندگی از قبیل نون+ شیر+ پنیر+ خیارشور+شکر+ نون ساندویچی به خودم اجازه دادم برگردم دفتر

و بشینم سریال new girl رو نگاه کنم...

- دیشبم فلافل درست کردم که افتضاح شد ولی خورده شد

- تازه کارت ویزیت و لیبل سی دی برای دفتر طراحی کردم، دلم می خواست کارت ویزیتم ساده باشه اما پر از نوشته هستش...

- دوستای خوبی دارم اینجا که وجودشون یه دنیا می ارزه...

- دوستتون دارم زیاد :-*