گذری در لحظه

تنهایی تمام و کمال تو آغوشم جا خوش کرده


- با اینکه این اطراف پر از آدمایی هستن که تحسینت می کنن و حاضرن خیلی کارا به خاطر تو انجام بدن بازم احساس تنهایی می کنم...

راضی نیستم ولی نمی دونم از چی ، صبحا و بعد از ظهرا قبل از اینکه بیام سرکار ،یه خورده به ظاهرم می رسم و هر بار تو آیینه خودم رو میبینم ضمیر ناخودآگاهم میگه تو خوشگلی


- یه تایپ کتاب هفته قبل گرفتم با بیعانه 5 تومن نتیجه اش این شد که نمی اومد واسه تایپش منم داده بودم تایپیست دیروز بعد از کلی التماس اومده 40 تومن داده یعنی 218 صفحه ای که می شد 109000تومن رو 45 داد و من چقدر غمگینم بخاطر چنین آدمایی که حق دیگران رو به راحتی می خورن...


- دفترم یه جورایی با کمبود مشتری حسابی روبرو هست... تراکت زدم معمولا مشتری هایی که می شناسم بهشون می دم که پخش کنند...


- دهه شصت یعنی:
خاله بازی با چادرای مامانامون توی کوچه
یعنی بیدار شدن با بوی نفت بخاری نفتی
یعنی بوی نون و پنیر و نارنگی تو کیف
یعنی فوتبال دستی
یعنی مانتو خفاشی با اپول
یعنی توپ دو لایه رنگی پلاستیکی
یعنی صف نون
یعنی آتاری و میکرو


- مانتو خفاشی ها عجیب یادمه اینقد دوس داشتم یادمه  یه سبزشو مامانم برام خرید و چقدر من مفتخرم بودم از داشتنش:))