X
تبلیغات
رایتل

گذری در لحظه

رفتنش به تهران


- دیروز عصر پرهام تهران رفت،خیلی گریه کردم که نره ، قرار شده بود من خونه خودمون بمونم ولی قبل از رفتنش خونه مامانشینا  رفت و به مامانش گفته بود یه زنگ بزنه که من تنها خونه نمونم

بعد که اومد خونه ، خودش با قیافه پریشون من فهمید چه گندی کاشته، مامانش ساعت 7.30 زنگ زد گفت اگه تنهایی بیا اینجا ، منم گفتم باشه ( قرارم این بود ساعت 10 به بعد برم ) ولی یک ساعت بعدش دخترهمسایشون از خونه مامانشینا زنگ زد گفت می خوام ببینمت بیا پیشم...

منم مجبور شدم چند دقیقه قبل از 9 اونجا باشم بساط کیف دوزیمم بردم اونجا که حوصله م سر نره

حرف خاصی نزد باهام ، حتی یه ذره هم کنجکاو نشد بیاد ببینه کیفی که درست می کنم چه شکلیه...

منم حرف خاصی نزدم باهاش فقط با دختر همسایه گرم گرفتم حتی وقتی میوه اورد به شیوه خودش نخوردم دل درد رو بهونه کردم ...چایی هم که اورد یه خورده تلخ خوردم

به خونه یه سر زدم دوباره برگشتم، گفت اگه شام نخوردی برو غذا رو گرم کن بخور که به دروغ گفتم شام خوردم

تلفن خونه هم برده بودم اونور به پرهام زنگ زدم ، بعد از قطع تلفن هیچ توضیحی ندادم، به مامانمینا زنگ زدم چند دقیقه گرم صحبت کردم باهاشون 

باباش که اومد تعارف کرد واسه شام که گفتم خوردم


- خیلی بد خوابیدم صبحم ساعت 6 بیدار شدم بساطم رو جمع کردم پاشدم بیام خونه که مامانش بیدار شد اومد چایی درست کنه گفتم نمیخوام دیگه پنیر +حلوا+ عسل در اورد سریع یه لقمه کوچولو خوردم برگشتم خونه


- به اون بدی که فکر می کردم رفتن پرهام نبود


- اگه پرهام بخواد چنین کاری رو راه بندازه ( که می ندازه) سخت گیری هام رو بیشتر می کنم


- دیگه نمیخوام به خودم سخت بگیرم ، این مدت خیلی رو خودم فشار اوردم از این به بعد تفریحی کار می کنم...به خودم قول می دم