X
تبلیغات
رایتل

گذری در لحظه

روز تعطیل

واسه روز تعطیلم کلی برنامه ریخته بودم ولی اونجوری پیش نرفت و بد هم نبود...


آجی بزرگه پرهام پنج شنبه اومد خونشون ، من تا قبل از اینکه پرهام بیاد خونه ، یه دونه از کیفایی که دو هفته بود در گیرش بودم رو دوختم خودم خیلی دوستش دارم...


شب رفتیم خونه پرهام، بچه های آجی بزرگه من رو خیلی دوست دارن، امیر به محضی که من رو دیده با ذوق دستمو گرفت برد سر فوتبال دستی

تا اخر شب هم از کنارم دور نشد...


تا نیمه های شب بیدار بودم فقط الگو می بریدم ...


جمعه :

پرهام یه عادت بد داره، کاری به این نداره فقط یه روز تعطیل می تونم تا هر وقت دلم بخواد بخوابم سریع میاد بیدار کنه...

نتیجه این بیدار کردنش این شد بهش اخم کردم باز خوابیدم اونم پا شد رفت خونه مامانش


بیدار که شدم جارو برقی جدیدم رو ( رو جهازیم مارک کن وود هستش که اصلاً مکش نداره و ظاهرش فوق العاده خوشگله و این جدیده هم این سری که رفتم بوشهر مامانمینا برام خریدن) باز کردم تا خواستم جارو کنم آیفون به صدا در اومد امیر بود، براش کارتون گذاشتم یه خورده آشپزخونه رو جارو کردم

بعد رفتم سراغ کمد دیواری کل وسایل رو ریختم رو تخت ....


گرفتار تمیز کاری بودم که آجی بزرگه سر رسید گفت به منم کیف یاد بده دیگه چندین ساعت یاد اون دادم ( در این بین مادرشوهری هم یه سر زد ، شاهکار اتاق خوابم رو دید که چه بهم ریخته هستش دنبال بچه های آجی بزرگه بود که خرابکاری نکنن اینجوری دید)


آجی بزرگه کلی تشکر کرد بعد از اینکه هم رفتن اینقدر خسته بودم که فقط یه دونه کیف رو تا نصفه هاش دوختم....


*

دیروز پرهام میخواسته یکی از مسیجای من رو پاک کنه که براش فرستادم کل مسیجاش رو تو گوشیم پاک کرد


- کیفایی رو که دوختم مدلاش رو بزودی با الگو می ذارم....