X
تبلیغات
رایتل

گذری در لحظه

2 هفته دیگه باید منتظر باشم


- صبح اونقدر استرس داشتم که وسط اون همه کار زیاد رفتم بیرون...


- پرهام با رئیس صحبت کرده بود و گویا 4 نفر دیگه هم پرونده تشکیل دادن و قراره 2 هفته دیگه خبر بدن...


- وقتی فهمیدم 2 هفته باید تو انتظار باشم یه جورایی خورد تو ذوقم با اینکه به خودم گفتم امیدواری نمیدم به خودم ولی گویا دروغ بوده و میخوام برگردم میدونم اونجا مشکلاتم خیلی کمتر از اینجاست و هم یکی از ما دو نفر دارای حقوق ثابت می شه

- مامانم یه جون تازه گرفته ، از صداش خوشحالی می باره...خدایا امید مامانم ناامید نشه بازم بتونم نزدیکش باشم


- 2 سال زمان زیادی بود برای صبور بودنم در اینجا ، غرق کردن خودم تو کار تا خیلی چیزا رو فراموش کنم...


- مامان پرهام حدوداً یک هفته ای هست خوب شده میرم خونشون تعارف می کنه ، مثلاً امروز 11 زنگ زده بود من نبودم نگران شده بود و بعد که زنگ زد ابراز کرد و گفت  که نگران شدم چون هم مغازه رو جواب نمی دادی هم موبایلت رو و بعد پرسید چیزی که نخوردی ناهار بیا اینجا... ناهارم که خوردم کلی باهام حرف زد


- برام دعا کنید که شدنی بشه این کار ، پرهام هنوز خونه مامانیناست و قراره فردا برگرده منم در حال حاضر مشغول چاپ کارت عروسی هام...


برچسب‌ها: خدا، استرس، کار، انتظار