X
تبلیغات
رایتل

گذری در لحظه

باعث شد بفهمم


- در مورد کار من اصرار نکردم فقط خیلی منطقی شرایط خوب بودن اونجا رو گفتم ، گفتم اگه تو بخوای میریم و اون هم میخواد حتی به خانواده اشم گفته ولی مشکل این هست  که فعلا اون اداره بخاطر بودجه میخواد صبر کنه


-  دیروز پرهام باعث ناراحتیم شد که هنوز ته دلم ازش دلخورم و تصمیم جدی گرفتم واسه اینکه به محضی که بچه دار شدم اگه کسی رو تو مغازه پیدا نکردم هم می فروشمش


- از پریشب حالم بد بود بخاطر اون حالت زنانگی و خونریزی شدید احساس ضعف می کردم پرهام هم می دونست ، ظهر مامان پرهام ناهار دعوتمون کرد و پرهام به چشم دید که من چند قاشق بیشتر نخوردم و بعدش عذرخواهی کردم رفتم خونه دراز کشیدم...

حول و حوش ساعت 2 رفتیم همون شهر زادگاه پرهام و اونجا رای دادیم برگشتیم خونه ، یه خورده بعد از شوخی کردن با پرهام دراز کشیدم و به محضی که دراز کشیدم پرهام شروع کرد به غر زدن

به زندگیت نمی رسی ، حالم بهم می خوره از این کثیفی و .... هی گفت

( من 2 روز پیش که پرهام مسافرت بود تمام خونه رو جارو کشیده بودم، این حرفاش بخاطر وسایل کیف سازیم بود و چند تیکه لباس روی تخت)

- خیلی دلم گرفت، شکستم ، پرهام بهتر از هرکسی می دونه من چقدر دارم تو این زندگی زحمت می کشم و دیروز چقدر مریض بودم ، دیروز خیلی عذرخواهی کرد ولی عذرخواهیش به چه درد من میخوره؟

با تموم تلاشم سعی می کنم قوی باشم همزمان کار بیرون از خونه و کار داخل خونه ، خوب مسلمه بعضی وقتا اونقدر خستم که نمیتونم بعضی چیزا رو جمع و جور کنم ...


- حرفای دیروزش باعث شد بفهمم من هر چقدر زحمت هم بکشم بیرون از خونه باز هیچ ارزشی نداره یعنی به وقتش میگه خودت خواستی و...



- بازم دعا می کنم اون کار رو پرهام بدست بیاره لااقل میتونم بدون عذاب وجدان از نداشتن درآمد توخونه استراحت کنم و وقتم رو صرف چیزایی کنم که دوست دارم