X
تبلیغات
رایتل

گذری در لحظه

انتظار سخته


- هر بار که باباینا زنگ میزنن منتظر شنیدن اون خبر خوشایندم... الان که زنگ زد با شوق منتظر بودم که گفت میخوام سیم کارتت رو به اسم خودت منتقل کنم آدرس شهر+کرد رو بده که گفتم شاید بیایم اونجا ادرس خودتون رو بده با اسم خودم...


خدایا من امیدوارم که بشه ، خواهش می کنم، اونجوری به خیلی کارایی که دوست دارم انجام بدم می رسم.


- نزدیک به 1 هفته ای میشه سردرد دارم، یعنی وقتی راه میرم احساس می کنم یه وزنه آهنی رو دارم می کشم و حسابی سنگینم هربار میخوام بیفتم...


- دیروز غذا از بیرون گرفتیم ، خوشمزه هم بود دیشبم با تموم خستگی و سرگیجه برخلاف اصرار پرهام غذا پختم...


- واسه امروز کلی کار دارم باید 2 تا کارت ویزیت طراحی کنم و در کنارش 3 تا بنر و کارت مکه ای چاپ کنم...


- دیروز رفتم ابروهام رو برداشتم که خوشگلتر بشم این مدل که برداشت اصلا بهم نمیاد، پرهام مدام میگه چرا ابروهات اینجوری بالاست


بعد نوشت:

بیشتر از هرچیزی تو بلاتکلیفی بودن سخته ، نمیدونم باید چیکار کنم، امیدی که داشتم تو این هفته درجه اش هی کمتر شده، تو خواب و بیداری مدام از خدا می خوام که بشه

گاهی وقتی امید داری و یه نور روشن می بینی بعد میدونی ممکنه نشه در هم میکشنی با خودت می گی اصلا چرا باید امیدوار بشی ، مثل یه روزنه برای یه زندانی حبس ابد که یهویی بهش خبر میدن ممکنه آزاد بشی ، اون با همین شایدی که بهش می گن کلی آرزوهای بزرگ برای خودش می سازه و بعد که خوب تو آرزوهاش غرق شد بهش میگن نمیشه و چقدر سخته دوباره عادت کردن به وضعیت قبلی...

من همچنان منتظرم اما نمیدونم قرار چی بشه