X
تبلیغات
رایتل

گذری در لحظه

دلتنگی های مکرر

پنج شنبه:

قلبم حسابی سنگین بود، هر آن ممکن بود از ناراحتی سکته کنم، عجیب فضای خونه بسته بود با اصرار و خواهش از پرهام خواستم ببرم بیرون، حتی گفتم نیای خودم میرم 

پرهام شرکتش رفت من به بهونه خرید چسب یه خورده تو بازار چرخیدم با خرید مجله و چسب رفتم شرکت

از شرکتشون یه فلش16 گیگ خریدم 40 تومن واسه تولد رزی که بعداً هر وقت رفتم جنوب بهش بدم.

بعد از شرکت هم رفتیم ساندویچی پسرعموش و کباب لقمه سفارش داد ، منم تو ماشین داشتم مجله میخوندم که خانومش نــگار اومد پیشم و بعد از کلی حرف زدن پرهام و پسر عمو هم اومدن قرار گذاشتیم واسه فردا که بریم پارک به دعوت اونا

بعد از ساندویچی پرهام بردم بستنی آوازه


« یه چیز عجیب آجی کوچیکه هم اومده بود بعد صدای گریه اش تا خونه ما می اومد، همش می ترسیدم نکنه این وسط باز هم ما نقش داشته باشیم ، خیلی تلاش کردیم بفهمیم این گریه ها بخاطر چیه  و تلاشمون منجر شد بفهمیم ما نقشی نداشتیم»

من تا نیمه های شب بیدار بودم خودم رو مشغول به ور رفتن با کیفایی نیمه تموم کردم.


جمعه:

صبح با ذوق بیدار شدم یه کارت عروسی 45 تایی رو باید چاپ و مونتاژ شده تحویل مشتری ساعت 11 میدادم تو ماشین مامانش زنگ زد گفت با آجی بزرگه چیکار داشتی

گویا صبح اومده دم در پرهام با شوخی باهاش حرف زده آجیش بهش برخورده...

تو دفتر چقدر حرص خوردم میدیدم پرهام چقدر تو خودشه، بعد از مونتاژ کارت ها برگشتیم خونه و پرهام دامادشون رو دید  بهش گفت به آجی بزرگه بگو زنگ بزنه

آماده شدم یه گلفروشی یه قاب پراز گل برای پسرعموش خریدیم آجی بزرگه زنگ زد گفت هرکارش می کنیم با ما نمیاد اگه اون گله کرده شما کم نذاشتید شما هم حرفاتون زدید این بارم بیاید اینور و...

به پارک رسیدیم دیدیم زغال گذاشته واسه جوجه، بعد از ناهار خوردن، چند دست ورق بازی کردیم حسابی خوش گذشت یکی از معدود روزایی بود که تو این شهر به من حسابی خوش گذشته بود...


عصر هم با پرهام رفتیم خونه مامانشینا، من هیچ حرفی با مامانش نزدم ولی با آجی بزرگه حرف می زدم جوابش رو میدادم بچه آجی بزرگه هم همش کنار من نشسته بود...پرهام که خواست بره منم باهاش بلند شدم رفتم خونه

( مامانش تو این دوسه روز مریض شده )


دیشب قلبم گرفت از ناراحتی پرهام، خیلی تو خودشه ، حقم داره وقتی کل خانواده اش حرفش رو نمی فهمن تا یه حرفی می زنی برداشت اشتباه می کنن

*

تو تنهایی های دیروز با خودم خیلی کلنجار رفتم، خیلی فکر کردم ببینم وقتی از کسی بدم میاد دوست دارم چه کارایی نکنه، هرچی بیشتر فکر کردم کمتر به نتیجه ای رسیدم من تاحالا از کسی بدم نیومده شایدم اونقدر سطحی بوده که زود فراموش کردم بوده از دوسه تا خواستگار سمج بیزار بودم ولی اونا مرد بودن تا حالا از همجنس خودم بدم نیومده

وقتی کسی از تو بدش میاد تنها راه اینه جلو روش آفتابی نشی دیگه؟ درسته؟

باهاشم حرف نزنی؟ چیز دیگه ای هم هست که بدونم؟