X
تبلیغات
رایتل

گذری در لحظه

خیانت و کتک زدن دو خصوصیت خیلی بد


- تو این دوروز دوتا خبر بد از 2 تا بهترین دوستایی که اینجا دارم شنیدم که حسابی ذهنم رو آشفته کرده وسط این همه آشفتگی سعی می کنم شاد شاد باشم....



*

شنبه مامانم زنگ زده سوال کلیک سک رو می گه و ازم میخواد تو اینترنت واسش نگاه کنم ببینم جوابش چیه خودش همزمان اونجا داره می گرده

بعد برای اینکه منو اغوا کنه میگه اگه برنده بشم 3 میلیونش رو میدم به تو

و من میمیرم از خنده جایزه 23 میلیونی که خودم نقش عمده ای داشته باشم 3 تومنش واسه من


=> جواب پیدا نشد تماس نگرفت...ولی خداییش چه مامان شادی دارم من



*

شنبه دوستم پیشم بود به محضی که رسید صورتش اینقدر روشن شده بود من بهش گفتم چه ناز شدی یهویی زد زیر گریه حالش خیلی بد بود مردی که از سال 86 دوست داشته اونروز از یکی از همکلاسیهاشون خبر ازدواجش رو شنیده بود آرومش کردم و بعد که اسم عروس خانوم رو شنید گفت دروغه چون چند بار از خودم خواسته درباره فلانی تحقیق کنم برای دوستش  اما فرداش فهمید راسته

دیروز هرکارش کردم که بیاد اینجا تا آرومتر شه فایده نداشت

پسره دیروز بعد از اس ام اسای مکرر دوستم براش زنگ زده گفته من اره با چند نفر بودم میخواستم بینشون یکی رو انتخاب کنم...

من موندم وقتی با چند نفر بوده چرا به دوستم نگفته که این همه سال رو به پاش نشینه دلخوش به تماسای چند دقیقه ایشون نباشه...

الان زمان زیادی می بره واسه فراموش کردم و چقدر این حس بد و شکنجه آوره، چندسال پیش با تموم وجودم این حس رو درک کردم وقتی فکر کردم پرهام بهم خیانت کرده وقتی خوندم که پرهام رفته خواستگاری یه نفر دیگه...


میخوام تمام و کمال کنار دوستم باشم تا بتونه زودتر از این بهت و ناباوری بیرون بیاد...


*

یکی دیگه از دوستام دیروز یه مقدار پول لازم داشت اومد دفتر ، بعد گفت داره از شوهرش با وجود یه دختر 6 ساله جدا میشه، شوهرش ناشنواست و خصلت افتضاحی که داره اینه مست می کنه و حسابی می زندش...

و دوستم همه کار برای شوهرش تا به الان کرده ( با توجه به شناختی که یک سال و نیمه ازش دارم) گفت جدیداً عادت کرده دوستاشم میاره خونه و می ترسم دیگه...

امیدوارم زودتر مشکلش حل بشه


*


و من ، افتضاح دلم واسه مامان بابام تنگ شده  دیگه دیروز تا حالا شروع کردم به دروغ گفتن زنگ می زنم به مامانم میگم آره بابا گفته سه شنبه میاد و از خوشی دارم بال در میارم و پر از امیدم و...

به باباهه زنگ می زنم میگم مامان گفته قراره بیاید سه شنبه و...

از رو که نمی رم حتی به دروغ گفتم اگه بیاین باهاتون برمی گردم تا بلند شن بیان... 


*


این کار فقط از من بر میاد با فروشنده  چرم فروشی دیروز رفتم کلی تو بازار گشتم رفیق شدم