X
تبلیغات
رایتل

گذری در لحظه


- تصور کن چه روز عالی میشه وقتی دوستات تصمیم می گیرن تو یه روز سر بزنن.


صبح  با اومدنخانم گو ندا شروع شد... 

بعد از ظهر  دفتر رو که باز کردم بعد از چند دقیقه تهمینه اومد، (کارای طراحی با حناش رو نشونم داد) کم کم میخواست بره که دختر عموی پرهام اومد بعد از اون آیلار (خیلی دلم براش تنگ شده بود 1 ماهی بود ندیده بودمش)  نیم ساعتی نشسته بودم که از پله ها آجیش آیدا رو دید که داره میاد پیش من با خنده گفت اِ اینم داره میاد اومده بود کارای منجوق دوزیش رو نشونم بده که بعد بهم یاد بده خیلی گلای خوشگلی درست کرده بود داشتیم در مورد گلا صحبت می کردیم که نسترن اومد آیلار و آیدا باهم خدافظی کردند و رفتند  با نسترن داشتیم حرف میزدیم که آجی نسترن  ( نرگس) و دخترش  با یکی از دوستای مشترکمون فریبا اومدند .

ساعت 6:30 هم قرار داشتم با عروس عموی پرهام (نگار) که بیرون بریم دیگه وقتی نگار رسید با فریبا و نسترن سر قرار رفتم اونا ازم جدا شدن.

تابلواِ من خیلی رفیق بازم؟


×

بیرون رفتنم با نگار نتیجه اش خرید یه انگشتر خوشگل شد ( طلا گرمی 102800 بود - بعداً عکسش رو میذارم ببینید) و الان من رسماً اعلام میکنم بی پول شدم مجموع دوتاکارتام 30 ت بیشتر نیست همه امیدم به مشتریام هس که بدیهاشون رو صاف کنن و بعد از ماه رمضان اوضاع مغازه خوب بشهامیدواریم که همینجوری که نوشتم بشه.



( پیرو جلونشستن؛ اشتباه از خودم بود من قبل از سوار شدن همیشه تعارف مادرشوهر میکردم قبول نمی کرد یه بار که تعارف کردم آجی بزرگه بود دستور بهش داد بره جلو بشینه اونروز ننشست ولی از فردای اونروز شروع کرد)