X
تبلیغات
رایتل

گذری در لحظه

پنج شنبه شب خونه مادرشوهر بودیم که پرهام به مامانش گفت یه خورده فقط برنج درست کن

که من سریع گفتم نه خودم درست می کنم...

( به کار پرهام حسابی خندیدم مهمان دعوت کرده حالا بهشونم دستور میده که خودشون درست کنن)


*

جمعه

من کار زیادی نداشتم انجام بدم ولی تا قبل از رفتن به پارک همش در حال فعالیت بودم حتی مادرشوهری زنگید که آجی کوچیکه رو بفرسته گفتم نه...

پارک که رفتیم آجی بزرگه و شوهرش و بچه هاش رسیده بودن که به آجی بزرگه گفتم کیفم خوشگله ( تنها کسی که میدونستم ذوق می کنه)

بعد تو جمع هم به شوهرش گفت ببین چه کیفیش رو خوشگل دوخته


خوب برسیم به مهمانی،  خوب بودش، من فقط برنج پخته و بازعفرون و زرشک تزئیین کردم، ذرت درست کردم و با میوه و چیزای دیگه...( مادرشوهری هم میوه و چایی و.... اورده بود )

 با شیرین کاری های بچه های آجی بزرگه خوش گذشت.

آخر شبم با اصرار مادرشوهر اومد خونمون کل ظرفا رو باهم شستیم...

*

پرهام پنجشنبه 560 تومن وسیله برای ماشینش خرید یه 40 تومن هم وسیله های پیک نیک خریدیم و 1 تومنم ریخت به حساب من که بریزم واسه مامانم که بدهیمون کمتر بشه...

منم 2 روز قبلش 200 ت ریختم به حساب دوستم لازم داشت یه 500 و خورده ای انگشتر خریدم ، از این ورم واسه مهمونی  یه مقداری خرج کردیم که رسماً بی پول شدیم.


*

خیلی وقت بود به این صورت بی پول نشده بودم هم حس جالبیه هم حس بدی داره مثلاً یادم میاد باید برم یه شلوار لی بخرم بعد ضمیر ناخودآگاهم بهم میگه توکه پول نداری

می دوستم این وضعیتو