X
تبلیغات
رایتل

گذری در لحظه

جلو نشستن و گره خوردن سرنوشت


این روزا حسابی از نظر کاری سرم شلوغه ، الانم که دارم می نویسم چشمام زورکی باز میشه  

دیروز عقد دایی پرهام دعوت بودیم و من فشرده از صبح سرکار بودم ظهر ناهار خوردم دوباره راه افتادیم اول رفتم آرایشگاه که خیلی لطف کرد ابروهام رو تابه تا برداشت بعد از اونم یه سر به دوستم زدم یه خورده خرید کردم سریع یعنی ساعت 5:30 خودم رو رسوندم دفتر

کلید رو جا گذاشته بودم بعد از 5 مین منتظر موندن دوست پرهام برام کلید رو اورد پرینت و صحافی داشت که واسش پرینت گرفتم همزمان به مشتری های دیگه که اون ساعت بهشون قول داده بودم زنگ زدم...

 تا ساعت 8:20 یه ریز پا کامپیوتر بودم ویرایش انجام می دادم سوال می پرسیدم از مشتری ها


- خودم رو حسابی خوشگل کردم موهام رو چپ ریختم تو صورتم که ابروی تا به تام پیدا نشه ما که رسیدیم زیاد شلوغ نبود و تا اخر مهمونی هی به من گیر می دادن چرا بچه نمیاری یکی خاله هاش که رک تو چشمام نگاه کرد گفت پرهام عاشق بچه اس پس تو چته ؟

 تفاوت دیشب این بود که من یه بشقابم نشستم و کلاً کار خاصی انجام ندادم بیشتر نشسته بودم...

آخر شب هم رفتیم خونه عروس و قبل از اینکه بریم من زودتر رفتم جلو نشستم البته که استرس داشتم ولی تصمیمم رو گرفته بودم مامانم اومد پشت نشست ....

دوباره برگشتیم خونه مادربزرگ پرهام که مادربزرگش رو برسونیم و برگردیم خونه...من جلو نشسته بودم که مامان بزرگ پرهام در اومده به مامان پرهام میگه ------ تو برو جلو بشین پرتو بره پشت

منم پیاده شدم یه تعارف کردم که مامانش قبول نکرد گفت فرقی نداره...


« هیچ وقت فک نمی کردم این مسئله واسم مهم باشه  یعنی اوایل هم نبود ولی حرف آجی بزرگه  باعث بزرگ شدن این مسئله شد که با کار دیشبم این موضوع تموم شدش دیگه ... »


***

چند روز دیگه سالگرد ازدواجمونه و هنوز کارخاصی انجام ندادم

خوشحالم اینجا هستم ، گاهی فکر می کنم اگه سرنوشتم با پرهام گره نمی خورد هیچ وقت آدمهای جدید رو نمی دیدم ، هیچ وقت دوستای خوبی مثل آیدا، آیلار ، ندا، تهمینه ، نرگس و... پیدا نمی کردم...

خوشحالم اینجا هستم چون تغییر کردم از اون دختر نازک نارنجی فاصله گرفتم و به اینی که هستم می بالم چون هرچیزی که اراده می کنم سریع یاد می گیرم ( جز خونه داری)

خوشحالم اینجا هستم هرچند گاهی به شدت بخاطر رئوف بودن دلم از خودم عصبانی می شم و سعی می کنم کمی از این مهربونی فاصله بگیرم ...