X
تبلیغات
رایتل

گذری در لحظه

یکشنبه ساعت ۶:۳۰ بیمارستان بودم همراه مامان و پرهام

پرهام دنبال کارای پرونده رفت کلی معطل شدیم تا نمونه گیر اومد نمونه خون گرفت بعد برای ادامه ی کارا من و مامان به بخش زنان رفتیم...

لباسایی که داده بودن رو پوشیدم منتظر دکتر شدم در همون حین سه نفر دیگه هم اومدن برای سرکلاژ

پرستارا سوالای مختلفی پرسیدن برای ثبت کردن تو پرونده

چندساعت بعد روانه اتاق عمل شدیم ....پرستارا سرم وصل کردن من دومین نفر بودم که رفتم واسه عمل

اولین بار بود وارد اتاق عمل میشدم...اتاق شلوغ بود دانشجوهای پزشکی هم بودند...دستام رو بستن...فشارم رو‌ مدام چک میکردند و نوار قلبم

 دکتر اومد بعد از جاسازی پاهام..کم کم بیهوش شدم اخرین حرفم این بود که جای پام بده درستش کنید...

حدود ساعت ۱۱ احساس کردم دارم بیدار میشم سوالا رو بزور جواب میدادم ولی اصلن نمیدونستم کجام...کلی زمان طول کشید که یادم اومد حس بدی داشتم سرم سنگین بود رحمم درد میکرد سوزش گرفته بودم و چندساعتی این دردها همرام بود

تا ساعت ۲:۴۵ دقیقه تو اتاق ریکاوری بودم چون تخت خالی پیدا نمیشد غیر من ۵ نفر دیگه تو اتاق بودند

قبل ازساعت ۳ تو اتاق بودم و مامان پرهام پیشم بود با گیجی دستشویی رفتم که سوزش خیلی بدی رو حس میکردم و لباسای صورتی بیمارستان رو پوشیدم

تا شب خوب بودم با هم اتاقی ها و مامانم حرف میزدیم تا شب که ترشحات زرد رنگم شروع شد

تا صبح حس خیلی بدی داشتم میترسیدم اتفاق بدی بیفته به مرز دیوونگی رسیده بودم که اجازه دادن برم سونو....جنین کوچولوم سالم بود ولی زیر جفت خلفی یه هماتوم کوچیک تشکیل شده بود

دکتر اطمینان داد خوب میشم فقط باید استراحت کنم از روز اول بستری شدنم امپولای پرژسترون زدم و شیاف

گفت هنوز امکان سقط هستش باید حلقه بذاری ... به بقیه هم همین رو گفت

دیروز حسابی خسته بودم ساعت ۳ مرخص شدم و الان باید روزی ۲ تا امپول بزنم فعلن یکی از همسایه ها میاد خونه امپول میزنه...


تجربه بود...اونجوری که باید به بیمار رسیدگی نمیشه...خدمه حسابی بداخلاقن البته نه همشون

برام دعا کنید و خیلی دوستتون دارم