من اون کسی هستم که بعد از ازدواج باید تو یه شهر ناشناخته با مردمی با فرهنگ عجیب زندگی کنه...
تو شهر کوچیک خودمون اکثر آدما من و خانواده ام رو میشناسن ، آدمای زیادی هستن که میتونم روشون حساب کنم،دوستایی دارم که در مواقع دلتنگی و ناراحتی سنگ صبور میشن وقتایی که کاری داشتم نه نمیگفتن
تو خونه خودمون همیشه عزیز بودم و معمولا تموم کارام رو خانواده ام انجام دادن همیشه آزاد بودم بهترین امکانات در اختیارم بوده...
مهمتر از همه اون راحتی ها خانواده ام هستن که عشق می ورزن حسابی باهم صمیمی هستیم... مامانی که با تموم وجودم عاشقشم ، پدری که هیچ وقت مستبد نبود و حسابی مهربون و دلسوز هست ، مادربزرگی که چشم و چراغ خونه است ، بابک و بهروز که به شدت دوستشون دارم...
همیشه دردونه بودم و تو فامیل همه میدونن مامان و بابا هیچ وقت به خواسته های بچه هاشون نه نگفتن بیشتر از همه رو بچه هاشون حساسن
و حالا باید تو شهری زندگی کنم که هیچکسی نمیدونه قبلا چجوری زندگی کردم باید تنهایی رو پای خودم وایسم نباید وابسته به پرهام باشم ، نباید هیچ انتظار و توقعی از خانواده اش داشته باشم، باید بدونم رسم و رسومای مردمشون با ما کلی فرق داره برعکس ما سرد هستن...
من اون کسی هستم که در اون شهر کوچکترین لطفایی که در حقم کنن رو فراموش نمیکنم و دربه در دنبال چندتا دوست خوب برای روزای تنهاییم میگردم...
من اون کسی هستم که...!
اینجا تاییدیه
سلام عزیزم..امیدوارم دوستهای خوبی باشیم...
اهل جنوبی؟
سلام خانومی نه عزیزم من برم تو وبی فقط خوانندم زیاد کامنت نمیزارم ...قالبت خیلی قشنگه
من از این بدم میاد بره عروسی چون از اون دوستش متنفرم خانومی
خوشبحالت من بسکه تو خونه عزیز نبودم فک میکنم از دست شوهر کتکم بخورم...
البته فقط من خواهرم همیشه نور چشمی بوده ....من از بس کم محلی شد وزیاد محبت ندیدم الان موشی بهم میگه تو چرا اینقدر خشکی چرا اینجوری اصلا گاهی نمیدونم محبت چیه نکه مثل کزت باشما نه...ولی چند ساله دارم تمرین میکنم منم مهربون باشم ومحبت بلد باشم....وای خودت قالب طراحی کردی خیلی قشنگه
هی گفتم پرتو این قالبا از کجا اورده از مژگانه یا از نایت نگو خانومی خودش کدبانو بوده الهههی