بدرقه گرم


- سفرم دو بعد داشت تو دوتا پست می نویسم...


- با سرعت نور سوغاتی ها رو چهارشنبه خریدم، ساعت 12:30 رسیدم خونه ، چمدونم رو بستم، غذا پختم و نماز خوندم و آماده شدم ساعت 13:30 پرهام زنگ زد که نمی رسم بیام خونه با بابا بیا شرکت که باهم بریم...


- مامان پرهام آیفون زد اومد بالا، در همون حین طلبکارانه پرسید شما که میخواستید برید مسافرت کی گفت کار بگیرید؟

در جواب شنید : من نگرفتم، پرهام گرفته

میره تو آشپزخونه ، پشت سرش میرم ادامه میدم که من غذا پختم برای تو راهمون...

عصبانی تر از قبل می شه میگه من به پرهام گفتم خودم می پزم بعد سر ظرف من رو برمیداره میگه مرغش سفت و نپخته است پرهام نمیتونه بخوره....

باز میگه پرهام از روزی که دنیا اومده من رو حرص داده تا وقتی بمیرمم همینطوره ( منظور مسافرتایی هست که میره با من و انتخاب من)

در جواب فقط میگم خدا نکنه...

حاضر نمیشم از غذایی که درست کردم بگذرم بذارم تو یخچال دو تا تیکه مرغام رو میذارم واسه اون اونم غذایی که برای پرهام پخته رو می ریزه تو ظرفم...

میره پایین من آخرین کارام رو میکنم در حال اوردن وسایل به بیرون در هالم که دوباره میاد بالا، قاشقم با وسایلش رفته بود اومد سریع اورد بدون اینکه یه پلاستیک برداره بذاره پایین رفت خونشون...

چند بار از پله ها اومدم بالا تا همه وسایل رو اوردم پایین بعد هم بابای پرهام حاضر نشد از ماشین پیاده بشه کمکم کنه مجبور شدم همه وسایل رو تک تک بذارم تو ماشین...( بماند تو 12 ساعت راه چقدر بخاطر سنگینی چمدون کلیه ام درد می کرد)


- بیشتر از این سوختم ، وقتی با پرهام جایی میخواهیم بریم مامانش یه کاسه آب و سبزی می ریزه پشت سرمون...

حتما باید از زیر قرآن رد بشیم...خدافظی می کنه

ولی اینبار چون من تنها بودم هیچ کدوم از این مرسومات هم وجود نداشت جز بداخلاقی هایی که کرد...( چون پرهام بعد از 4 ماه میخواست من رو ببره مسافرت )

ولی اینبار خدافظی هم نکرد با من....


تو راه هم به پرهام زنگ زد که مرغایی که من پختم سفته نخوره، در حالیکه کاملاً پخته بود...


- مامان پنجشنبه از ته دل سوختم، واقعاً بیشتر از قبلا باعث ناراحتی من  شدی با اون رفتارایی که داشتی...

- تو این چند روز یه بار نشد زنگ بزنی بگی گوشی رو بده پرتو تا حرف بزنه

- دیروز تو راه یه بار زنگ نزدی ببینم کجا هستیم....؟


نظرات 2 + ارسال نظر
آستاره سه‌شنبه 16 آبان 1391 ساعت 05:43 ب.ظ

عزیزم نمی دونم چه چیزیه که هروقت مادر شوهر خوبه عروس حرص در آره و هروقت عروس خوبه مادر شوهر حرص درآر.. عجیبه! نمی دونم والا.. باهاشون مهربون باش.. به این فکر کن که مامان عشقت (آقا پرهام) هستن..

ازاده پنج‌شنبه 18 آبان 1391 ساعت 01:15 ب.ظ

باز با تو خوبه ابجی عزیزم
اگه داستانای منو بشنوی چی میگی؟ روز عروسی تو دادگاه بودم برا طلاق. یه ربع اخر رسیدم به مجلس عروسی خودم. تلخ تریم روز بود برام. هر چی میکشم از مامانشه. مهم اینه که محسن منو درک میکنه. همین. حالا سر فرصت برات تعریف میکنم عزیزم. روزی که تنها باشم. دوست دارم هزار تا

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد