- جمعه شب خونه خاله پرهام رفتیم روضه داشتن و اشکایی که ریخته شد اونجا بود، با تموم وجود خواستم که برگردم شهرمون...
- شنبه عصر، خونه مادربزرگ مادری پرهام رفتیم ( یه شهر دیگه) حلیم داشتن بپزن، بماند که چقدر دلم گرفت از سردی های مادر پرهام و خوش رفتاری هایی که با عروس آجیش داشت...
(کودک درونم کلی حسودیش شد که موقع خوابیدن سراغی از من نگرفت بلکه عروس آجیش رو کنار خودش جا داد ، من مجبور شدم خودم برم پتو برای خودم بیارم یه گوشه دراز بکشم تا صبح بخاطر بدی جا، پاهام رو جمع کنم نخوابم )
- یکشنبه عزاداری اون شهر رو دیدم ، دسته ای زنجیر زنی که تا به حال به اون بزرگی ندیده بودم و بعد امامزاده ، زیارت اهل قبور برگشت به خونه...
روی هم رفته خوب بود و خوش گذشت، حتی با تموم اون سردی هایی که باعث می شد اون لحظه دلم بخواد بکشمش کنار بپرسم چرا؟
- دیشب اولین برف پاییزی 91 رو دیدم و چه دلنشین بود قدم زدن توی اون برف، ترس لیز خوردن چنگ انداخت به بازوی مردت...
اهمیت نده عزیزم
به شوهرت بچسب
قبول باشه.
چه جالب منم دلم برف می خواد!!!
روزه؟=روضه؟
من هر بهایی رو دادم
نگران هم نبودم
پشیمان هم نبودم ونیستم
فرصتهایی که شاید هر کدام برای یک انسان دنیایی بود و تا آخر عمر تامین میشدن
اما
روزهاست که دارم فکر میکنم دنیا مگه چقدره؟؟؟
سلام خانمی. خوبی؟ خب یه بار خیلی مهربون بکششون کنار و بپرس چرا؟ واقعا چرا؟ هیچوقت نه کار عروسهایی که بیخود با مادر شوهر بد هستن رو میفهمم نه رفتار مادرشوهریاخواهر شوهرایی که بیخودی با عروس بدن!
اَه!
سلام آجی جونم
خوبی؛ ایشالله که خوب و سلامت باشی
فدات بشم آجی جون اگر بهت بگم که به این چیزها فکر نکن که نمیشه چون به هر حال مادر شوهرت عضوی از خانواده ای هست که داری اما اجی جون به این مسائل سعی کن کمتر فکر کنی
چون تنها خودت رو ناراحت می کنی
این قدر فکر و خیال و دردسر و گرفتاری داریم که دیگه فکر کردن یا نکردن به این موضوع زیادیه
بچسب به زندگیت و خوش باش