- چند دقیقه ای از رفتنشون می گذره و من قلبم به معنای کلمه ی تمام گرفته...
- دیشب مامانمینا گفتن یه سر به خونه بابای پرهام بزنیم و من استقبال کردم و کاش نمی رفتیم...
پرهام به شوخی گفت می خواد یه مغازه بزنه ، باباش در اومد گفت من کار به کارش ندارم تو هیچ کاری با من مشورت نکرده ، واسش کار تو سپاه پیدا شد نرفت ، گفتم با فلانی شریک نشو شد، بدون مشورت من واسه زنش مغازه زد و اونقدر گفت که پر شدم...
حالا هم می خواهیم بریم اصف ...خونه رو می خوایم بفروشیم
مامانم گفت دو طبقه اصف... خونه می گیرید گفت نه 1 طبقه ده ، بیست میلیونم کمکش می کنیم که خونشون رو کامل کنن ( منظورش خونه 99 ساله ای هست که ثبت نام کردیم و 7 میلیونش رو مامان من قرض داده بهمون)
ضربان قلبم دیشب به 1000 رسید گفتم وقتی شما می رید اصف... ما کسی رو اینجا نداریم ماهم میایم یا اصف یا بوشهر
در کمال تعجب گفت دوری و دوستی
آتیش گرفتم از این همه بی توجهی ، لااقل جلوی مامان و بابای من حق نداشت پسرش رو خراب کنه ، میدونم اشتباهات زیادی شده این وسط ولی گذشته، گذشته هم یادآوریش جز عذاب چیز دیگه ای نیست...
*
کاش کار پیدا می شد می رفتیم بوشهر...دیوونه می شم تو این شهر سرد و بیروح با آدمایی بی احساس تر از اون...
سلام
خدا نکند ضربان قلبت از۸۰بره بالا
والله یحب الصابرین
این میشه فشارروانی
اگرمهارنکنی میشه بیماری روانی مثل اضطراب
سعی باید کرداینطورموقع ها با استقلال اضطراب را دفع کرد فشارروانی را مهارکرد