- دیروز بعد از ظهر عالی بود، چون قرار بود عسلی رو ببینم جالبتر از اون روز قبلش که صحبت کردیم متوجه شدم همیشه طبقه بالای ما ، کافی نت می اومده و چقدر این مدت نزدیک بودیم
وقتی دفتر اومد کلی ذوق کردم اولین کاری که کردم اون کتابی که برای پرهام درست کرده بودم رو نشونش دادم با عذرخواهی شروع کردم به انجام دادن کار یکی از مشتری هام...
بعد از تموم شدن کارا باهم بیرون رفتیم حس خوبی بود هر بار آرزو می کردم کاش زودتر چنین تصمیمی گرفته بودیم...
- بعد از پست قبلی آروم شدم، دیگه منتظر نیستم واسه خبر دادن و دوباره کنار اومدم، دیروز حدود 400 هزارتومن کارت عروسی برای دفتر سفارش دادم و امروزم باید سفارش کارت از یه تولیدی دیگه بدم...
- هر بار که باباینا زنگ میزنن منتظر شنیدن اون خبر خوشایندم... الان که زنگ زد با شوق منتظر بودم که گفت میخوام سیم کارتت رو به اسم خودت منتقل کنم آدرس شهر+کرد رو بده که گفتم شاید بیایم اونجا ادرس خودتون رو بده با اسم خودم...
خدایا من امیدوارم که بشه ، خواهش می کنم، اونجوری به خیلی کارایی که دوست دارم انجام بدم می رسم.
- نزدیک به 1 هفته ای میشه سردرد دارم، یعنی وقتی راه میرم احساس می کنم یه وزنه آهنی رو دارم می کشم و حسابی سنگینم هربار میخوام بیفتم...
- دیروز غذا از بیرون گرفتیم ، خوشمزه هم بود دیشبم با تموم خستگی و سرگیجه برخلاف اصرار پرهام غذا پختم...
- واسه امروز کلی کار دارم باید 2 تا کارت ویزیت طراحی کنم و در کنارش 3 تا بنر و کارت مکه ای چاپ کنم...
- دیروز رفتم ابروهام رو برداشتم که خوشگلتر بشم
این مدل که برداشت اصلا بهم نمیاد، پرهام مدام میگه چرا ابروهات اینجوری بالاست
بعد نوشت:
بیشتر از هرچیزی تو بلاتکلیفی بودن سخته ، نمیدونم باید چیکار کنم، امیدی که داشتم تو این هفته درجه اش هی کمتر شده، تو خواب و بیداری مدام از خدا می خوام که بشه
گاهی وقتی امید داری و یه نور روشن می بینی بعد میدونی ممکنه نشه در هم میکشنی با خودت می گی اصلا چرا باید امیدوار بشی ، مثل یه روزنه برای یه زندانی حبس ابد که یهویی بهش خبر میدن ممکنه آزاد بشی ، اون با همین شایدی که بهش می گن کلی آرزوهای بزرگ برای خودش می سازه و بعد که خوب تو آرزوهاش غرق شد بهش میگن نمیشه و چقدر سخته دوباره عادت کردن به وضعیت قبلی...
من همچنان منتظرم اما نمیدونم قرار چی بشه
- یه انگشتر خریدم به سبک انگشترخُرم ولی یاقوتش زرشکیه جنسش از مس هست با تخفیف 50 تومن برام حساب کرد ( یه خورده واسه دستم گشاد ه که باید ببرم برام تنگ کنند)
تقریباً این شکلیه ولی انگشتر خودم خوشگلتره به زودی عکسش رو می ذارم

- مثل هر بار ریاست جمهوری بعد از دوره ی خاتمی آرزو می کردم کاش خاتمی کاندید شده بود، نمیدونم چه سری داره که بودنش بهم آرامش می ده حتی اگه کاری هم انجام نده...
و باز خوشحالم یه اصلاح طلب رای اورد و جالب تر از اون هنوز شمارش آرا ادامه داره برعکس 4سال پیش که چندین ساعت بعد از انتخابات شمارش آرا 40 میلیونی تموم شده بود و نتیجه ها معلوم.
- من باید حتماً برم باشگاه روز بروز شکمم گنده تر میشه
- امروز با پرهام حرف زدم بهش گفتم دنبال این باشه که مغازه رو بفروشه تا به زندگیم برسم اون تاکید کرد زندگیت خوبه ولی برای اینکه کمتر خسته بشی یه کمکی واسه مغازه باید بگیری
- مستند فقر و فحشاء رو 1 قسمتش رو دیدم و چقدر دلم گرفت بخاطر فقر باید دست به چه کارایی بزنن که فقط بتونن زنده بمونن...
کاش اونقدر داشتم و میتونستم به دیگران کمک کنم...
- دیروز هم بچه های (پسر) آْسمان رو دیدم با بازی حدیث فولادوند و علی صادقی
- خدایا من بی صبرانه منتظر شنیدن خبر رفتنمون هست ...
- در مورد کار من اصرار نکردم فقط خیلی منطقی شرایط خوب بودن اونجا رو گفتم ، گفتم اگه تو بخوای میریم و اون هم میخواد حتی به خانواده اشم گفته ولی مشکل این هست که فعلا اون اداره بخاطر بودجه میخواد صبر کنه
- دیروز پرهام باعث ناراحتیم شد که هنوز ته دلم ازش دلخورم و تصمیم جدی گرفتم واسه اینکه به محضی که بچه دار شدم اگه کسی رو تو مغازه پیدا نکردم هم می فروشمش
- از پریشب حالم بد بود بخاطر اون حالت زنانگی و خونریزی شدید احساس ضعف می کردم پرهام هم می دونست ، ظهر مامان پرهام ناهار دعوتمون کرد و پرهام به چشم دید که من چند قاشق بیشتر نخوردم و بعدش عذرخواهی کردم رفتم خونه دراز کشیدم...
حول و حوش ساعت 2 رفتیم همون شهر زادگاه پرهام و اونجا رای دادیم برگشتیم خونه ، یه خورده بعد از شوخی کردن با پرهام دراز کشیدم و به محضی که دراز کشیدم پرهام شروع کرد به غر زدن
به زندگیت نمی رسی ، حالم بهم می خوره از این کثیفی و .... هی گفت
( من 2 روز پیش که پرهام مسافرت بود تمام خونه رو جارو کشیده بودم، این حرفاش بخاطر وسایل کیف سازیم بود و چند تیکه لباس روی تخت)
- خیلی دلم گرفت، شکستم ، پرهام بهتر از هرکسی می دونه من چقدر دارم تو این زندگی زحمت می کشم و دیروز چقدر مریض بودم ، دیروز خیلی عذرخواهی کرد ولی عذرخواهیش به چه درد من میخوره؟
با تموم تلاشم سعی می کنم قوی باشم همزمان کار بیرون از خونه و کار داخل خونه ، خوب مسلمه بعضی وقتا اونقدر خستم که نمیتونم بعضی چیزا رو جمع و جور کنم ...
- حرفای دیروزش باعث شد بفهمم من هر چقدر زحمت هم بکشم بیرون از خونه باز هیچ ارزشی نداره یعنی به وقتش میگه خودت خواستی و...
- بازم دعا می کنم اون کار رو پرهام بدست بیاره لااقل میتونم بدون عذاب وجدان از نداشتن درآمد توخونه استراحت کنم و وقتم رو صرف چیزایی کنم که دوست دارم
پیرو پست قبل
- پرهام رو یه کوچولو ترسوندم که کار ممکنه جور نشه و این شوک لازمش بود گویا چون اعتراف کرد که واقعا امیدواره که بشه من ترسوندمش...
- با اجیش صحبت کردم در مورد کار پرسید گفتم پرهام دودل هست بخاطر دوستش ایمان و آجیش اول گفت کار دولتی رو باید رو سر بره و بعدتر گفت البته پرهام آب و هوای بو+ شهر مشکل داره و بازم میگفت کار دولتی یه چیز دیگه هست
- فعلاً پنجاه پنجاهست و من امید دارم که 100 درصد باشه هنوز مسئول قبلی سرجاش هست و قراره بهش ارتقای شغلی تو این هفته بدن و اگه این نقل و مکان امکان پذیر بشه پرهام شانس بیشتری نسبت به بقیه واسه گزینش داره
- پرهام بو + شهر که بود مدام می گفت کار خوبیه و اگه بشه عالیه و الان هیچی معلوم نیست...
- تو راه که زنگ زدم گفت فقط بخاطر تو و اذیت شدنات می خوام برم...
- دیروز که رفته بود سرکار تو راه برگشت به خونه همش از گرمی هوا گله می کرد و دو دل شده
- ظهر که رسیدیم خونه گفت اینجا حقوق تو حدوداً دو میلیونه و منم که کارم خوبه مشکلی ندارم چرا می خواهیم بریم ( در جواب هم شنید که گفتم: شونه هام درد می کنه، شبا از زور کمر درد نمی تونم بخوابم، از هیچ لحاظی نمی تونم واست وقت بذارم، دو روز دیگه بچه دار می شم اگه دوباره استراحت مطلق باشم کی هست ازم نگهداری کنه؟ ) گفت مامانم....
- خواستیم بخوابیم گفت ایمان ( بهترین دوست صمیمی و یکی از شرکاء شرکت ) قرارداد بستن واسه فروش 50 تا اون دستگاه 1 ماه دیگه سود عالی 10 میلیون تومان گیرش میاد حقوق 10 ماه من ( ایمان از وقت شرکت زد و با دو نفر دیگه شریک شد واسه اختراع یک دستگاه، قرار شده بود سودش برای شرکت باشه که بعد زد زیرش بعدا به پرهام گفت هرچی در اوردم با تو هم شریک می شم یعنی نصف نصف)
- اینجا کرایه خونه نمی دیم ( آخرین بار وقتی مامانمینا بودن گفتن می خوایم بریم اصفهان منتظرن ما یه جایی ساکن بشیم)
- دیشب مامانم تماس گرفت گفت احتمالاً کاره درست بشه هفته بعد راهی بشید
- و همچنان پرهام با من حرف نمی زنه ، یه دفعه گفت مامانمینا یه دونه پسر دارن که ازشون مراقبت کنه و...حرفی از نرفتن نمی زنه ولی ساکته
***
- کدوم راه درسته؟
- من اینجا خیلی اذیت شدم بیشترین زمانی هم که اذیت شدم واسه بچه بود... دقیقاً یه هفته استراحت مطلق بودم دریغ از یه بار سر زدن مامانش.
- هر بار دکتر خواستم برم باید تنها می رفتم از همون اول ازدواجمون ...
- و الان درسته خیلی کار می کنم، اینجا تموم مشتریانم خصوصیات اخلاقیم رو تحسین می کنن و دلشون می خواست مثل من باشن، احترام فوق العاده ای می ذارن و تو این شهر خیلی چیزا رو یاد گرفتم
- به پرهام دیشب گفتم چی می شد مامانت فکر می کرد من جای دخترشم ، خودش ناهار درست می کرد تا فکر رفتن به سرم نزنه
این حقیقته مامان پرهام میدونه بیشترین درآمد رو من دارم و من به اون گفتم مجبورم کار کنم چون درآمد نداریم ( پرهام درآمد داره ولی روغن داغش رو من زیاد کردم) اما دریغ از یه بار همراهی کردن و زنگ زدن که تو خسته ای بیاید اونور...
- نمیدونم صلاحمون چیه، اما احساس می کنم اونجا بیشتر ساپورت می شیم و از طرفی دلم نمیخواد خودخواه باشم به پرهام سخت بگیرم، اما با تموم وجودم بچه می خوام ولی اگه اینجوری بخوام کار کنم توانی واسم نمی مونه یعنی زودتر از اونی که فکرش رو کنم شکسته میشم...
- الان کمرم درد می کنه، پاهام بخاطر کفشامه که تو این 1 ماه دو جفت کفش خریدم فایده نداشته، وقتی میخوام از زمین بلند شم باید دست بذارم رو زمین یا مبل تا بتونم صاف بلند شم ، درد جدیدی که این روزا به کلیسیون دردها اضاف شده ، گردنمه که حسابی درد می کنه ( چند سال پیش این درد رو وقتی از مکه برگشتم بودم تجربه کردم فکر کنم با پماد دیفلوکناک بتونم برطرفش کنم)
نمیدونم اینجوری بخوام ادامه بدم تا کی دووم میارم...( درسته کارکردن دست خود آدمه ، ولی وقتی مغازه هستم نمی تونم که کار نکنم البته بخاطر کار مغازه نیست ، خونه هم باید غذا بپزم با اینکه پرهام کمک می کنه ولی .... کارای خونه هم هست هرچند کامل نمی رسم به تمیز کاری)
- این حس وابستگی پرهام رو درک می کنم، خودمم دلم برای مغازه اینجام تنگ می شه چون خیلی زحمت کشیدم تا به اینجا رسید مطمئنم اونجا که رفتم هم مغازه می زنم... تو راه هم به پرهام گفتم که یه مقدار طلاهام رو می فروشم یه سرمایه درست می کنم اونجا هم مغازه می زنیم شیفت صبح خودم می رم و بعد از ظهرا تو ولی باز سکوت کرد، وقتی بهش گفتم اداره ای که رفتی چطور بود بزرگ بود یا نه در جواب گفت تو کار به کار خودت باشه
- بچه ها نیاز دارم به حرفاتون شدیدا
دیروز بعد از ظهر اینقدر پاهام درد می کرد که موندم خونه و طبق معمول بجای استراحت کردن شروع کردم تمیزکاری کردن...
چندبار هم خونه مادرشوهری تماس گرفتم که جواب نداد...
تا شب ساعت 21 بود که دختر همسایه روبروییمون (فائزه) اومد پیشم گفت مادرشوهر با مامان و اجیم رفتن ستاد و منم تنها بودم اومدم این ور...
ساعت 23 هم سفره کشیدم همزمان سه نفر دیگه رسیدن با اصرار اومدن بالا تا ساعت 12 پیشم بودن مدام به مادرشوهری می گفتن میدونستی عروس هنرمند گرفتی و اون می خندید
- خیلی تغییر کرده ، دیشب شام خونمون خورد، میوه چیزای دیگه هم امتحان کرد
*
دوباره برای خوابیدن رفتم اونور، پرهامم ساعت 5/30 صبح رسید اومد دم در حیاط دنبالم رفتیم خونه
خیلی بیشتر از قبل دوستش دارم ، چون اونقدر بهم اهمیت میده که بخاطر من پا شد تنهایی رفت اونجا، دیشبم قبل از اینکه برسه باهم حرف می زدیم میگفت من اگه اینجا (منظورش شهر خودشه) بمونم با فلانی میلیاردر می شم ولی بخاطر تو و اذیت شدنات تصمیم به رفتن گرفتم
دعا کنید که بشه، تموم وجودم پر از امیده ، الان امیدوارم که بشه و فعلا 50 50 است قراره هفته دیگه واسه مصاحبه بهش خبر بدن
بچه ها دعایی سراغ ندارید که برای اجابت خواسته ها خیلی موثر باشه؟