- به بلاگ 84 برمیگردم یه پستی خصوصی درمورد پرهام نوشتم و همه با شور و شوق نظر دادن منهای کسی که باید هیجان داشته باشه عادی ترین کامنت رو نوشته...
پرهام از همون موقع به نوعی سرد بوده و من در تمام این سالها تلاش کردم عوضش کنم چون اصلا نمیدیدم همین الان هم نمیتونم درک کنم ولی حداقلش میبینم که اینجوری هست
پرهام گاهی با دل من راه می اومد ولی خوب همیشه موقتی بوده من همیشه یه آدم رمانتیک میخواستم پر از احساس و البته که فقط میخواستم این رمانتیک بازی ها رو فقط پرهام واسم انجام بده
دیگرانی بودن که برای اینکه دل من رو بدست بیارن خیلی کارا میکردند و اصلا نظرم جلب نمیشد ولی خوب یه چیز به ظاهر ساده تبدیل به آرزو میشد که پرهام انجام بده...
و این طبیعت پرهامه...
- این روزا به جدایی زیاد فکر کردم به راههایی که ممکنه داشته باشم و به این نتیجه رسیدم که الان وقتش نیست ، داره سعی میکنه بهتر باشه و من تموم تلاشم رو میکنم که خواستنی هام رو دفن کنم
- تا آخر شهریور فکر میکنم همخونه بشیم هرچند هنوز خرید نکردم...
- این و این آجیل خوری رو اونروز چشمم دید خریدم ، خودم خیلی دوسش دارم...
- سعی میکنم حرفی نزنم که تماس آخرشبمون با ناراحتی تموم شه ، یه حالی شدم به خودم مدام گوشزد میکنم حواسم به حرف زدنم باشه ، با بی خیالی ازش میپرسم به آقای مشتری دیروز خبر دادی؟ چون امروز کلی رو موبایل زنگ زده بود...
با خونسردی تموم میگه نه خبر ندادم
عصبانی میشم وناراحت میگم من بهش قول داده بودم حداقلش میشد بهش خبر بدی یا نمیدادی به خودم میگفتی واسش مسیج بزنم که منتظر نمونه
میگه من که قول ندادم تازه ماکه قرار نیست روبه روش بشیم...
منم میدونم قرار نیست ببینیمش یا بشناسیمش ولی بهرحال چندروز امیدوارش کردیم الان حداقلش باید بهش خبر بدیم که آقا فروختیمش....خیلی کاز زشتیه خودم الان بهش مسیج میزنم
ولی بعد میگم نه مسیج نمیزنم
اون ناراحت میشه من بیشتر، به نظرتون حق با من نیست؟ وقتی به یه نفر قول میدی جنسی رو به اون بدی بعد به یکی دیگه میفروشی حداقل باید بهش خبر بدی که منتظر نباشه ؟اشتباه میگم؟
- نمیدونم طلسم شده این ناراضی بودن ها...
- من صبح خیلی رو رفتارم دقت کردم و متوجه شدم یه عادت بد پیدا کردم وقتی بهش زنگ میزنم و ناراحت میشم یا اینکه سرش شلوغه دوباره بهش زنگ میزنم فرصت به اون نمیدم
شب لواشک درست کردم ، نذاشتم خشک بشه هر چند دقیقه یه بار میرم ناخنک میزنم...
- هرکسی پست رو خوند خواهش میکنم جواب سوالم رو بده....
- تا صبح بیدار بودم هرکار کردم خوابم نبرد زنگ زدم به مبین گفتم تا یه مسیری باهات پیاده میام بعد برمیگردم قبول کرد که نتیجه اش این شد بجای برگشتن به محل کار مبین یعنی شورای حل اختلاف رفتم تا پایان وقت اداری اونجا موندم و به مشکلات دیگران نگاه میکردم...
- به این فکر کردم اگه میشد شوهر هم به مزایده گذاشت چه خصوصیاتی رو مینویسم نتیجه اش این شد که یه برگه برداشتم شروع کردم مشخصات پرهام رو نوشتن هم خوبی هاش رو هم بدی هاش رو...بعد از اونم پاره کردم...
- قبول دارم خودمم حساس شدم زوم کردم به این مساله کی زنگ میزنه و مسیج میفرسته ، باید ذهنم رو پرتاب کنم به جاهای دیگه
مثلا دیشب درسته انتظار داشتم اون زنگ بزنه ولی منم می تونستم زنگ بزنم که نزدم تا صبح واسش مسیج دادم و سریع جواب داد...
- پرهام وقتی شرکته ، تموم وقتش پر هست میدونم اشتباهه و باید یه برنامه ریزی دقیق کنه ولی خوب میگه اگه مداوم کار نکنم نتیجه نمیگیرم و منم برعکس اون فکر میکنم...
- دیشب سر اشتباه بودن کار پرهام با داداشی بحثم شد و منم با اینکه میدونستم کار پرهام اشتباه بوده اما ازش حمایت کردم گفتم تبلت مال من بوده اون اجازه داشته به هرکسی بفروشه...
- دوستتون دارم تا همیشه....
- میلی که فرستادم رو خوند و پاک کرد و این جواب رو نوشته بود
سلام عزیزم
فدات بشم من
اخی من چفدر بدم که اینقدر بد به تو
گذشته
وای بر من با این رفتارام
خیلی من شرمنده تم جیگرم
خیلی
خیلی شرمندم
خیلی انتظارات از من داشتی ولی جواب نداد هیچ کدومشون
من
خیلی بدم
نمی خوام اینجوری باشم ولی نمی دونم چرا اینجوریم من
دوست
دارم عشقم
سعی می کنم بهتر بشم
قول می دم عزیزم
دوست دارم من
برگشتم آرشیو وبلاگای قبلیم رو میخونم بعضی قسمتا رو میذارم ادامه مطلب...
جالبه در گذشته همیشه در حسرت این بودم که یه بار اون پیشقدم بشه اونقدر خواستم که تبدیل شده به یه آرزوی محال
نمیخوام مثل اون آدمی بشم که همه عمرش گفت و گفت و هیچ وقت عملی نشد ....
اون نمیخواد اگه میخواست با یه بار گفتن من عوض میشد...
از این به بعد سعی میکنم آدم باشم و نخوام درکم کنه بهم توجه کنه...
از این به بعد برای خودم زندگی میکنم ...
بسه منتظر شدن واسه خوب شدن آدمی که خودش دوس داره بد باشه...
هرکسی راهی داره برای ترک کردنم بهم بگه لطفا
ادامه مطلب ...- امشب دوباره باهم بحث داشتیم البته شروع کننده این بحث من بودم یه تبلت گذاشتم یه سایتی واسه فروش دلم میخواست اظهار نظر کنه بره سایت رو ببینه و....
دلم میخواست کمک کنه ولی خوب بعد از بحث کردن گفت من اصلا دخالت نداشتم تو خریدش اینجوری هم قبول ندارم
- بهش گفتم بیا 20 روز بی خبر باشیم گفت نمیخوام...
- بعدشم کلی قربون صدقه اش رفتم و عذرخواهی کردم بخاطر حرفام ولی دریغ از یه ابراز علاقه یا بعدش مسیج زدن او...
- حتی ادرس وبلاگمم فراموش کرده خودش گفت وقتی گله کردم یه سر نمیزنی ببینی چی نوشتم...
- من خیلی ازش دلگیرم خیلی زیاد ، حس میکنم خیلی کوتاهی کرده در حقم حسرت خیلی چیزا تا ابد به دلم میمونه ولی تموم شد دیگه نمیخوام هیچ انتظاری ازش داشته باشم به عنوان یه شوهر...
- خیلی این وسط غرورم رو شکستم خیلی زیاد امشب براش میل زدم متنش رو پست قبلی گذاشتم هرکسی خواست بخونه بهم بگه تا پسورد بهش بدم...
- مقصر خودم بودم که اینجوری شدش...از بس پنهون کاری میکنم نمیذارم مامانینا هیچی بفهمن ولی خسته شدم ...خدایا بهم صبر بده این دوماه هم تحمل کنم تا هم خونه بشیم شاید بهتر بشه...