اشک هایی که خیلی وقت بود ندیده بودم


- ما بین خواب و بیداری صدای بابا رو میشنوم که میگه پرتو بیدار شو مامانت 2 شبانه روزه نخوابیده الانم داره گریه میکنه

چشمام رو باز میکنم با گیجی حاصل از قرص های دیشب خیره میشم به مامان و می پرسم راست میگه بابا؟

نگام میکنه در جواب میشنوم نه

بابا باز میگه دروغ میگه دیشب همش داشته نگاه تو میکرده...

این رو که بابا میگه مامان دوباره گریه میکنه...خیلی سال میشه گریه اش رو ندیدم، قلبم درد میگیره ، دلم نمیخواد یه لحظه باعث ناراحتیشون بشم ...

بلند میشم میرم زیر پتوی مامان دستام رو دور کمرش حلقه میزنم سعی میکنم آرومش کنم حرف میزنم حساب کن دارم میرم دانشگاه جای دوری که نمیرم همش 12 ساعت فاصله است میام بهتون سر میزنم شما میاید...با هواپیما 1 ساعت بیشتر فاصله نداریم( با اینکه خودم میدونم با هواپیما چیزی حدود 6 ساعت فاصله است چون شهرای دیگه هم فرود میاد)

سخته وقتی خودت بغض داری بخوای کسی رو آروم کنی که عاشقشی ...

من برای مامان و بابام می میرم و الان خیلی سخته با تصمیم خودم دارم ازشون دور میشم...

بهش میگم تو خاله ها رو کنار خودت داری دخترخاله هستش ، میتونی بهشون سر بزنی میتونی خودتو سرگرم کنی...

من که دختر خوبی نبودم کمکت نمیکردم....

میگه کاش یه خواهر دیگه هم داشتی...

خیلی سخته ، همین الان که دارم مینویسم بغض داره خفم میکنه

از ذهنم میگذره که بنویسم شاید کسی اینجا بخونه :

اگه به شدت وابسته خانواده هستی هیچ وقت راه دور ازدواج نکن


تو این اوضاع


- عکس های مختلفی از نوه های خالم دارم و خیلی وقته به مادرشون قول دادم براشون آماده کنم، هر از گاهی تصاویر رو تو فتوشاپ باز میکنم ولی به محضی که چشمم به عکس ها می افته تموم ایده ها میپرن، مثل بقیه کارای اجباری تا می بینمشون خوابم میگیره...

امشب با خودم اتمام حجت کردم اگه قرار باشه در آینده به این شغل برسم باید از الان اعتماد به نفسم رو تقویت کنم و خودم انتخاب کنم که میخوام چیکار کنم با تصاویر...

فقط زنگ زدم به دخترخاله ، خواستم فردا بیاد مدل کتابی که میخواد رو انتخاب کنه...


- لثه ام حسابی باد کرده تو این اوضاع...


- امروز قرار بود مسافرت بریم برای خریدن بعضی چیزا ولی خوب برای بابا یه کاری پیش اومد قرار شد فردا بریم که گویا شنبه مهمان میاد واسمون در نتیجه کنسل شدش تا شنبه...


- عصر با مامان رفتیم بیرون طلافروشی سر زدیم حسابی طلا گرون شده ، بعد از اونم رفتیم یه خورده ظرف و ظروف خریدیم...

تصور کنید من تیر ماه 36 گرم طلا خریدم 1.675 و الان 24 گرم طلا حدود 1.700


- پرهام دوتا مسیج فرستاد که خیلی دوس داشتم مینویسم تا یادم بمونه تو چنین روزی چی فرستاد

jigare khodami 21 roz dige ta ham khone shodanemon monde

doset daram khili ham doset daram


- کارای نیمه  تموم  زیادی مونده انجام بدم ...

Friends


- دیروز با پرهام یه قراری گذاشتیم که نوبتی کوتاه بیایم تا این مدت روابط تیره تر از این نشه...


- یه فرش کوچولو برای آشپزخونه خریدیم که باید وسط بندازم


- سریال Friends یکی از بهترین سریال های طنزی بود که دیدم ، وقتایی که ناراحت بودم یا اشکام سرازیر با  تماشای قسمت های Friends همه چیز رو فراموش میکردم و میخندیدم...

محال بودم ببینم و روحیه ام عوض نشه

پیشنهاد میکنم 10 فصل این سریال رو ببینید ، تو لحظه هایی که به یکم استراحت نیاز دارید....

دوری


- میگه این سوتفاهم ها بخاطر دوری و دلتنگیه...


- بعد از مدت ها یه مسیج طولانی عاشقانه میفرسته...


- ارشد قبول نشدم



عیدتون مبارک


- عید تک تک تون مبارک باشه...


- میخوام به خانواده پرهام زنگ بزنم که مامان میگه اول باید پرهام به ما زنگ بزنه ،من عجله دارم که زودتر تماس بگیرم و این دلهره رو از خودم دور کنم ، برای همین به پرهام زنگ میزنم بهش میگم به باباینا زنگ بزنه با تندی میگه تو میخواستی صبر کنی ببینم من زنگ میزنم یانه....نتیجه صحبتمون این میشه که من بهش میگم خوش باشه....


- زنگ میزنم خونه بابا برمیداره و بهش تبریک میگم بابا عادت داره سریع تلفن رو قطع کنه گفت اجی کوچیکه بیاد برداره تا مامان نمازش رو بخونه گفتم میخواید قطع کنم گفت نه و صدای اجی میزنه تا برداره

یه خورده صحبت میکنیم تا مامان تلفن رو برداره صدای شادش تو گوشی می پیچه انگار نه انگار 40 روزی میشه صحبت نکردیم میگه تاریخ عروسی رو مشخص کنید همه دارن میپرسن کی ازدواج میکنید...

من بهش میگم نظر من و پرهام تنها شرط نیست باید با خانواده ها مشورت کرد که تو اون روز مشکلی نداشته باشند ولی چشم...

بعد از اونم به آجی بزرگه زنگ میزنم هول نمیشم خونسرد باهاش حرف میزنم و عادی تر از همیشه تلفن رو قطع میکنم...


- شاید تبدیل به عادت شده این بحث کردن ها...شاید باید یه مدت بی خبر باشیم از هم...


دوستت


وجودم لبریز از دوست داشتنت هست



آتش بس


- دیروز چندبار زنگ زد ، با شور و ذوق درمورد کابینت ها صحبت کرد ، اینکه رنگ اتاق ها بد نشدن و الان جای تو فقط اینجا خالیه...


- منم آتش بس اعلام کردم دیشب احساسم نسبت بهش بعد از مدت ها بیدار شده بود


- هنوز جسمم و روحم کوفته هستش بخاطر این تنش ها 


- عشقمون پر رنگ ترین قسمت این ماجراس


- بچه ها عکس پرینت واسه چاپ پوستراش تا یه تاریخ معینی تخفیف 50 درصدی زده من خودم میخوام سفارش بدم حتما یه سر بزنید....