عدالتی که وجود نداره


- باهات حرف میزنم حواسم نیست دوباره دارم برمیگردم عقب ادامه نمیدم حتی با اصرار تو...چون فایده نداره تو میدونستی اون شبا چه حالی دارم از کنارم ساده عبور کردی پس چه دلیلی داره درد رو تکرار کنم دوباره؟


- مشهد:

کنار حرم بچه هایی پیدا میشند که دارن دستمال کاغذی جیبی یا کتاب دعا و قرآن میفروشند و شاید باورتون نشه ۲۴ ساعت اونجا هستند و گاهی نشسته خوابشون میبره

من به چشمم این صحنه رو دیدم و چقدر غمگین شدم

با رزی و سارا به قصد نمایشگاه حجاب رفتیم یه پارک بزرگ ( اسم پارک رو فراموش کردم ) یه خانومه تو چادر صدامون زد سارا بی اعتنا رفتش ومن و رزی وارد چادر شدیم

خانوم روانشناس بود و معلول جسمی میخواست بدونه چقدر امام زمان رو میشناسیم بعد از جوابامون بهش گفتم چرا به اون بچه ها  نمیرسید چرا حداقل نمیبرنیشون یتیم خونه که اینقدر درد نکشن

در جواب گفت به اونا هم میرسیم شما هم زمینه های ظهور رو فراهم کنید خودتون خوشگل هستید و نیاز به رنگ ندارید...

و من باز رسیدم سر قصه اون بچه ها ....

این چه عدالتی هستش؟


اینجا رو هم بخونید


کنترل تو از دست میدی


- نمیخواستم اینجوری اتفاق بیفته ولی افتاد چون خسته شدم انلاین ببینمت و هیچ افی ازت نداشته باشم...

- بهت گفتم میخوام گوشیم رو بدم به دوستم اگه کارم داشتی به گوشی مامانم زنگ بزن چون دوستم بیشتر نیاز داره به این گوشی

گفتی نده

من شاکی شدم بهت گفتم تو روز مگه چند بار حالم رو میپرسی من اگه بمیرم تو تا آخر شب که میخوای بخوابی خبر دار نمیشی

صدام دورگه شده بود و تموم تنم میلرزید ادامه دادم تو ۲۴ ساعت انلاینی نمیتونی برای من میل بزنی و اف بذاری؟

خیلی حرفا زدم تو گفتی چشم تو روز دیگه ۲۰ بار سراغت رو میگیرم...


- من اینجوری بحث کردن رو نمیخواستم فقط خسته شدم از این بی توجهیت حالم داره بهم میخوره از همه چیز


عطسه های مکرر


- دیروز از وقتی بیدار شدم عطسه های مکرر ترکم نکرد تا شب ...زیاد با پرهام حرف نزدم ...


- شب پرهام که زنگ زد مثل تمومی روزا کوتاه باهاش حرف زدم گفت دلخوری گفتم نه گفت پس چرا فکر میکنم چند روز یه جوری هستی گفتم بخاطر صحبت های طولانی هر روزمون هستش...


- من یه عمر بودن با پرهام رو تجربه کردم  دلیل جدایی هامون همین بی توجهی ها و نبودن هاش بود...نمیخوام دوباره تصمیم گذشته ها رو بگیرم...


- همیشه رشته روانشناسی رو دوس داشتم ولی حس میکنم فعلا آماده نیستم واسه خوندنش...


- دلم میخواد کلاسای آرایشگری و مانتو دوزی برم کاش اجباری بود یاد گرفتنشون...


- هر زیارتگاهی که میرسیدم گره میزدم و تو همه گره هایی که زده شد در زیارتگاه های مختلف نیتم این بود که حساسیت رو ازم دور کنه و جسمم رو قوی...

ولی هنوز گریبانگیر این بیماریم

دیوونگی بی مرز


- توراه واسه مشهد  اولین جایی که شب موندیم دوساعت و خورده با شهر پرهام فاصله داشت ازش خواستم بیاد و اومد 12:40 دقیقه رسید 3 ساعتی کنارم بود و چقدر آرامش بخش بود بودنش


و این یعنی اینکه الان با تموم ناراحتی هام اگه بگه فردا میام پا میشم آماده میشم ...



معنی صبر خدا


- کم کم معنی خیلی چیزا رو میفهمم


- جدایی هایی که با پرهام داشتیم ، من پرهام رو خیلی دوست دارم حتی همین الان با تمومی غصه هام اما یه جورایی بریدم به یه استراحت نیاز دارم فکر میکردم سفرم به مشهد بهترم میکنه بهتر بودم تا وقتی سرم گرم بود اما الان که خونه ام وقت زیادی واسه فکر کردن دارم به چیزایی که درست نیست....

چه فایده داره این بودن؟


- هربار قبل از باز کردن وبلاگ ناخودآگاه از ذهنم میگذره امروز سر زدی ، هم نا امید میشم هم خوشحال ، خوشحال واسه اینکه هرچی بنویسم نمیخونی که اذیت شی...


- ۲۴ ساعت دیروز رو تو فقط ۱۰ دقیقه به من اختصاص دادی...و امشب تا الان ۷ دقیقه ...

- مدام دارم به خودم میگم صبور باشم ولی این اشک ها همش در حال سرازیر شدن هستن حتی وقتی تو اون یکی اتاقم و دارم سریال میبینم سعی میکنم پشت ماسک که امروز همش باهام بود پنهون کنم...


- دوره دوستیمون از بی تفاوتیت می رنجیدم هیچ وقت نتونستم کنار بیام هیچ وقت چون یه زنم چون به واسطه همین نیاز عاشقت شدم اگه تو این نیاز رو نخوای برطرف کنی به چه امیدی بمونم حتی وقتی حرفم نمیزنی؟


- امروز پر از فکر بودم به همه چیز ، به جدایی به بودن باتو به همه چیز مدام از خدا خواستم بهم صبر بده همش میگفتم فقط ۳ ماه دیگه تحمل کن ، یعنی ۳ ماه دیگه همخونه میشیم؟


- مامان امروز گفت بعد از ماه رمضون بیایم شهرتون که بقیه جهاز رو از اونجا بخرم یه جوری از زیرش در رفتم چون مطمئن نیستم چه رفتارایی قراره ببینم و نمیخوام مامان اذیت شه...


- فکر میکنم زندگیم رو باختم ، یه لحظه نمیتونم دوستت نداشته باشم و از طرفی نمیتونم درک کنم یه مرد نتونه واسه زنش وقت بذاره


- ببین وقت نذار ولی بهم بگو فلانی من کار دارم فلانی با اینکه خیلی دوس دارم باتو باشم ولی گرفتارم مشکل دارم فقط بگو


- امروز از درد داشتم میمردم معده درد و این حساسیت کوفتی


- تو سختترین شرایط زندگیم نبودی همش میخوام زنگ بزنم سرت هوار بکشم ولی فایده داره؟هیچ فایده نداره خداکنه بتونم به سکوتم ادامه بدم


بازم دوستت دارم


- یکی از بدترین روزام تو تاریخ به اسم دیروز ثبت شد...


- از داداش کوچیکه اونقدر ناراحت شدم که تو چت بهش پی ام دادم نوشتم حساب کن آجیت مرده

- از داداش بزرگه سر مسئله ای ناراحت شدم تند جوابش رو دادم

- از تو هم ناراحتم پرهام ، بهم گفتی ناراحتی گفتم اره بخاطر نزدیک شدن به ...روحیه ام بهم ریخته

یه زن از شوهرش انتظار داره وقتی بهش میگه فلانی نیاز به توجه داره حداقل مهربون باشه تو اون لحظه...

- خیلی وقته ظهرا برنمیگردی خونه ، صبح بیدار میشی میری شرکت تا ساعت ۱۰ شب که برمیگردی خونه...

- خیلی وقته مکالمه مون کم شده چون هربار زنگ میزنم سرت شلوغه نمیشه حرف بزنی

- من میفهمم تو مشکل داری آقا بهم بگو از بی پولی می رنجی ...از بیکاری بی حوصله ای از دوری و... فقط بگو اینجوری روز به روز رنجیده تر میشم

- یادته روز خواستگاری بهت گفتم اینقدر درد کشیدم تو این ۶ سال که اگه تموم عمرت هم بهم محبت کنی بازم کمه...یادته قول دادی؟

پس کو اون قول ها؟ پس کو توجه هایی که روز به روز داره فوران میکنه؟

- گاهی خیال ورم میداره شاید خدا داره مجازاتم میکنه بخاطر تموم جواب های نه ای که گفتم...

- احساس میکنم هم داری من رو مجازات میکنی هم خانواده اتو...واسه خودم نمیفهمم چرا باید مجازات بشم بخاطر سادگیم؟ بخاطر عشقی که به پات ریختم؟

- میترسم از روزی که بیام تو خونه اتو بی توجه تر از الانت بشی

- دلم برای مامان و بابام میسوزه که اینقدر باهام خوبن اونقدر ساده ان که فکر میکنن تو خدای توجه ای

-  باورم شده هرچی خوشیه واسه مردا بعدنم تو بهش حوری بهشتی ازشون استقبال میکنه پس ماها چی؟

- خسته ام حتی گاهی از ذهنم جدایی هم میگذره تو این کارا رو میکنی که من ازت جدا بشم؟

- میدونی که دیگه نای هیچی ندارم....خسته ام ولی بازم ته دلم دوستت دارم اونقدر که با یه صدای تو به عرش میرسم

- میبینی هنوز دیوونه ام