-
روزه خواری
یکشنبه 6 شهریور 1390 09:39
- چند روز حسابی آبرو داری کردم تو خونه و پیش داداش ها تظاهر به روزه داری کردم و البته این کار نتیجه ای طاقت فرسایی جز گرسنگی و ضعف نداشت امروز معده ام حسابی درد میکرد جوری که تظاهر کردن رو کنار زدم رفتم از تو فریزر یه ظرف رطب در اوردم گذاشتم رو میز کامپیوتر و هر از گاهی میخورم... - دوباره با پرهام برگشتیم سر خونه اول...
-
گفتگوی من و تو
جمعه 4 شهریور 1390 14:17
- طبق معمول بهم ریختم و دوباره همون حرفای تکراری رو زدم، میپرسم به چه دلیل ازدواج کردی ، جواب درست حسابی دستم نمی رسه... بعد دوباره حرف میزنیم بهش میگم من متوجه شدم که تو عوض شدنی نیستی و از این طرفم برای من خیلی سخته از ارزوهام گذشتن...میگه میخوای جدا بشی جدا بشو...میگم چرا تا یه چیزی نشد اینو میگی تو، اگه تو بخوای...
-
خانواده من
جمعه 4 شهریور 1390 04:34
- صبح ، با بابا رفتیم خدمات کامپیوتری و کامپیوتر خرابم رو تحویلشون دادیم که درست کنن از اون راه رفتیم چندتا مغازه وسایل برقی ها رو نگاه کردیم و نصیبم میوه خوری اکریلیک طرحی شد حدود یکساعت بعد از هم جدا شدیم من با دوستم رفتم که چندجا کار داشت احساس غرور میکنم که چنین پدر مهربونی دارم و میدونم باید قدر تک تک لحظه های...
-
نمیخوام برگردن
دوشنبه 31 مرداد 1390 12:02
- دیشب وقتی داشتیم حرف میزدیم صحبت سر قیمت طلا شد من با شوخی بهش گفتم از نظر پولی فعلا من پولدار تر از شما هستم... اون به حالت جدی گفت تو همه چیز بالاتر از من هستی ... دوروز میشه ناخواسته مابین صحبتاش تمجیدم میکنه - نیم ساعت پیش بهش زنگ زدم فکر کردم بانک هستن ( شبکه یکی از بانک ها رو قرار بوده وصل کنن) در صورتی که...
-
حسی توام با دوری
یکشنبه 30 مرداد 1390 22:07
- دیشب خواب و بیدار بودم که زنگ زد اعتراف کرد که تازه متوجه شده خیلی کوتاهی ها در قبالم کرده سعی داره جبران کنه... بهش گفتم یه تصمیمایی گرفتم گفت هرجور خودت صلاح میدونی اگه نتیجه اش اینه که کمتر اذیت میشی پس انجام بده... - امروز یه حالی بودم و هستم هم دلم میخواد باهاش حرف بزنم هم جلوگیری میکنم حتی وقتی زنگ میزنه حرف...
-
گاهی دوس نداری ببینی
شنبه 29 مرداد 1390 02:34
- به بلاگ 84 برمیگردم یه پستی خصوصی درمورد پرهام نوشتم و همه با شور و شوق نظر دادن منهای کسی که باید هیجان داشته باشه عادی ترین کامنت رو نوشته... پرهام از همون موقع به نوعی سرد بوده و من در تمام این سالها تلاش کردم عوضش کنم چون اصلا نمیدیدم همین الان هم نمیتونم درک کنم ولی حداقلش میبینم که اینجوری هست پرهام گاهی با دل...
-
خونسردی تموم
چهارشنبه 26 مرداد 1390 00:03
- سعی میکنم حرفی نزنم که تماس آخرشبمون با ناراحتی تموم شه ، یه حالی شدم به خودم مدام گوشزد میکنم حواسم به حرف زدنم باشه ، با بی خیالی ازش میپرسم به آقای مشتری دیروز خبر دادی؟ چون امروز کلی رو موبایل زنگ زده بود... با خونسردی تموم میگه نه خبر ندادم عصبانی میشم وناراحت میگم من بهش قول داده بودم حداقلش میشد بهش خبر بدی...
-
اشتباهات من
دوشنبه 24 مرداد 1390 23:33
- تا صبح بیدار بودم هرکار کردم خوابم نبرد زنگ زدم به مبین گفتم تا یه مسیری باهات پیاده میام بعد برمیگردم قبول کرد که نتیجه اش این شد بجای برگشتن به محل کار مبین یعنی شورای حل اختلاف رفتم تا پایان وقت اداری اونجا موندم و به مشکلات دیگران نگاه میکردم... - به این فکر کردم اگه میشد شوهر هم به مزایده گذاشت چه خصوصیاتی رو...
-
توضیحات
دوشنبه 24 مرداد 1390 04:23
-
جواب میلش
پنجشنبه 20 مرداد 1390 10:40
- میلی که فرستادم رو خوند و پاک کرد و این جواب رو نوشته بود سلام عزیزم فدات بشم من اخی من چفدر بدم که اینقدر بد به تو گذشته وای بر من با این رفتارام خیلی من شرمنده تم جیگرم خیلی خیلی شرمندم خیلی انتظارات از من داشتی ولی جواب نداد هیچ کدومشون من خیلی بدم نمی خوام اینجوری باشم ولی نمی دونم چرا اینجوریم من دوست دارم عشقم...
-
راهی داره
پنجشنبه 20 مرداد 1390 06:44
برگشتم آرشیو وبلاگای قبلیم رو میخونم بعضی قسمتا رو میذارم ادامه مطلب... جالبه در گذشته همیشه در حسرت این بودم که یه بار اون پیشقدم بشه اونقدر خواستم که تبدیل شده به یه آرزوی محال نمیخوام مثل اون آدمی بشم که همه عمرش گفت و گفت و هیچ وقت عملی نشد .... اون نمیخواد اگه میخواست با یه بار گفتن من عوض میشد... از این به بعد...
-
هرکی پسورد خواس بهم بگه
پنجشنبه 20 مرداد 1390 00:56
- امشب دوباره باهم بحث داشتیم البته شروع کننده این بحث من بودم یه تبلت گذاشتم یه سایتی واسه فروش دلم میخواست اظهار نظر کنه بره سایت رو ببینه و.... دلم میخواست کمک کنه ولی خوب بعد از بحث کردن گفت من اصلا دخالت نداشتم تو خریدش اینجوری هم قبول ندارم - بهش گفتم بیا 20 روز بی خبر باشیم گفت نمیخوام... - بعدشم کلی قربون صدقه...
-
نامه ای که براش نوشتم
پنجشنبه 20 مرداد 1390 00:49
-
خسته شدم از...
چهارشنبه 19 مرداد 1390 00:15
پست تلفن بهش میگم: - من مشکل دارم تحمل ندارم دیگه حتی برای یه روز ، وقتی اینجوری میشه حتی به خودکشی هم فکر میکنم نمیتونم 5 سال کلی سختی کشیدم 2 سالم اینجا توکه میدونستی عوض نمیشی چرا اومدی باید میرفتی خواستگاری یکی دیگه ، توهمه جدایی هامون ما فقط همین یه مشکل رو داشتیم وگرنه مسئله دیگه ای باهم نداشتیم تو اشتباه کردی...
-
عادت
سهشنبه 18 مرداد 1390 10:14
از چندساعت پیش که اون پست رو نوشتم حس بدی دارم نمیخوام غر غر کردن عادتم بشه :) این پست رو میذارم که اون قبلی بره زیر.....
-
کاش رویا بود همه چیز
سهشنبه 18 مرداد 1390 05:52
* کاش زندگی مثل بعضی از فیلما بود دلم میخواست مامان هر از گاهی بهم زنگ میزد کلی حرف میزدیم ازپسرش و کارایی که انجام میده آجی کوچیکه چندماهی هست عقد کرده و من وقتی از کارا و رفتارای مادرشوهر اون خبر دار میشم دلم میخواد که مامان هم اینجوری باشه مگه قراره چندبار این لحظه ها واسم تکرار بشن * اونجا که بودم یه بار که مامان...
-
تو رو رو دوس دارم
سهشنبه 18 مرداد 1390 00:33
با لحنی که به نظر من خشن میاد میگی مسلما مامانینا نمیان بیان چیکار ماشینم خرابه خودم میام دنبالت من با سردرگمی بهت میگم : تو حداقل اینجوری نگو یعنی فکر نمیکنی تو این ۲ سال که یه بار سر نزدن حداقل باید بیان دنبال عروسشون - نه ، راه طولانیه - این که دلیل نمیشه....حداقل تو بهم بگو درکم میکنی میدونی باید بیان اما نمیتونی...
-
حضورش در این دنیای مجازی
یکشنبه 16 مرداد 1390 06:03
- بعد از چند روز v p n درست میشه میتونم وارد فیس بوک بشم اولین چیزی که توجهم رو جلب میکنه دوست جدید هست باز میکنم و اسم رو میخونم تعجب میکنم اسم و فامیل پرهام رو میبینم احتیاط میکنم وارد صفحه اش میشم هیچ توضیحی نمیبینم جز اینکه تازه عضو شده صبر نمیکنم تا صبح از خودش بپرسم پیشنهادش رو قبول میکنم و شکم به یقین تبدیل...
-
خواب بد
شنبه 15 مرداد 1390 21:54
- بعد از نماز صبح با اصرار از داداش کوچیکه خواستم بذاره تو اتاقش بمونم که اجازه نداد با دست و پایی درازتر برگشتم تو اون اتاق... - چشمام بستم به رویا فرو رفتم خواب دیدم تازه از مشهد برگشتم و رفتم خونه بابای همسری در حالیکه اونا بهم زنگ نزدن واسه زیارت قبولی وقتی رفتم هم نه مامان تحویلم گرفت نه آجی کوچیکه... اونقدر این...
-
نهایت دوست داشتن
جمعه 14 مرداد 1390 20:10
- قبل از تاهل به شدت از کلمه جیگر متنفر بودم اونقدر که اون رو از کسی هم میشنیدم یه حالتی از چندش تموم وجودم رو در بر میگرفت پرهام متوجه حساسیت من شده بود و تو روز شاید ۲۰ دفعه این کلمه رو بکار میبرد و کیف میکرد... اما الان یه جور دیگه شده این کلمه مملو از معنی دوست داشتن شده :-" وقتی نوشته میشه یعنی نهایت دوست...
-
معجزه شاید
جمعه 14 مرداد 1390 00:08
- گاهی فکر میکنم معجزه شده بعد از همه تنش ها اینقدر باهم خوب شدیم...تصورش رو کن وقتی مسیج میزنم سریع جوابی میدی ، هراز گاهی خودت غافلگیرم میکنی با تموم وجودم میخوام پایدار باشه بودنت با این پررنگی... - خونه بابای پرهام رو نصف کردن که شده دوتا خونه جداگانه و من واسم خیلی سخت بود که همسایه دیوار به دیوارشون باشم سخته...
-
شب زنده داری
چهارشنبه 12 مرداد 1390 04:38
- با شروع شدن ماه رمضون ،شب زنده داری من هم شروع شده میشینم پای کامپیوتر ، فتوشاپ رو باز میکنم و عکسای عقد دوستم رو روتوش میکنم و از طرفی kmplayer همزمان باز هستش فیلم پخش میکنه من گوش میگیرم و به کارم میرسم هر از گاهی هم وبلاگ گردی میکنم... - وقتایی که حوصله ام سر میره به فیس بوک میرم افراد مشهوری که دوست دارم رو سرچ...
-
نظر بدید
دوشنبه 10 مرداد 1390 03:18
- همسایه رزی اینا یکی از دخترای فامیلشون رو دادن به یکی از همشهری های پرهام و چند روز پیشم عروسیش رفته بودن اون شهر حالا که برگشته پیغوم فرستاده که به پرتو بگو سریع برداره بره از بس این آدما خوب و مهمون نواز هستند... من از روز خواستگاری به بعد حسرت خیلی چیزا به دلم موند اونقدرتشنه محبت هستم که کارای آجی بزرگه رو با۳...
-
لحن دوستانه من و تو
یکشنبه 9 مرداد 1390 00:06
- امشب لحن دوتاییمون دوستانه شد من اعتراف کردم که خیلی پوست کلفتم که بعد از همه این اتفاقات بازم اینجوری دوستش دارم وقتی بخاطر یه موضوعی قسم دروغ به جون خودش خورد دعواش کردم بهش گفتم : من گفتم که قراره سعی کنم کمتر دوستت داشته باشم ولی هنوز که اینجوری نشده حق نداری قسم دروغ جون خودت رو بخوری... - دلم یه دوربین حرفه ای...
-
مخاطب خاص
شنبه 8 مرداد 1390 02:28
- صبح با رزی جمعه بازار رفتیم و دوتا سریال کره ای و کلی فیلم دوبله هندی خریدم...و از ظهر نشستم پای سریال کره ای رسوایی سونگ کیو لذت بخشه دیدنش حتی با اینکه تو هر قسمت ۱۰ دفعه تلفن همراهت رو برمیداری میبینی خبری نیست کلی بد و بیراه با صدای بلند میگی... - امشب بهش گفتم واسه دیشب البته زیاد نه و اونم فکر میکرد به من گفته...
-
هیچ امیدی نیست
جمعه 7 مرداد 1390 10:58
گوشیم رو بهش میدم تا مسیجایی که دیشب واسه پرهام فرستادم رو بخونه * midoni doste man em6ab vaghti negarane hamsaram 6odam tamome vojodam milarzid ham az tars ... seda6 az khateram migza6 nemikhad negaran ba6i dalili nadare vali fayde nada6t negaran bodam * * mardi ro mishnakhtam ke vaghti ye 6ab yade6 raft behem bege...
-
عدالتی که وجود نداره
سهشنبه 4 مرداد 1390 23:13
- باهات حرف میزنم حواسم نیست دوباره دارم برمیگردم عقب ادامه نمیدم حتی با اصرار تو...چون فایده نداره تو میدونستی اون شبا چه حالی دارم از کنارم ساده عبور کردی پس چه دلیلی داره درد رو تکرار کنم دوباره؟ - مشهد: کنار حرم بچه هایی پیدا میشند که دارن دستمال کاغذی جیبی یا کتاب دعا و قرآن میفروشند و شاید باورتون نشه ۲۴ ساعت...
-
کنترل تو از دست میدی
سهشنبه 4 مرداد 1390 18:52
- نمیخواستم اینجوری اتفاق بیفته ولی افتاد چون خسته شدم انلاین ببینمت و هیچ افی ازت نداشته باشم... - بهت گفتم میخوام گوشیم رو بدم به دوستم اگه کارم داشتی به گوشی مامانم زنگ بزن چون دوستم بیشتر نیاز داره به این گوشی گفتی نده من شاکی شدم بهت گفتم تو روز مگه چند بار حالم رو میپرسی من اگه بمیرم تو تا آخر شب که میخوای...
-
عطسه های مکرر
سهشنبه 4 مرداد 1390 13:19
- دیروز از وقتی بیدار شدم عطسه های مکرر ترکم نکرد تا شب ...زیاد با پرهام حرف نزدم ... - شب پرهام که زنگ زد مثل تمومی روزا کوتاه باهاش حرف زدم گفت دلخوری گفتم نه گفت پس چرا فکر میکنم چند روز یه جوری هستی گفتم بخاطر صحبت های طولانی هر روزمون هستش... - من یه عمر بودن با پرهام رو تجربه کردم دلیل جدایی هامون همین بی توجهی...
-
دیوونگی بی مرز
یکشنبه 2 مرداد 1390 22:58
- توراه واسه مشهد اولین جایی که شب موندیم دوساعت و خورده با شهر پرهام فاصله داشت ازش خواستم بیاد و اومد 12:40 دقیقه رسید 3 ساعتی کنارم بود و چقدر آرامش بخش بود بودنش و این یعنی اینکه الان با تموم ناراحتی هام اگه بگه فردا میام پا میشم آماده میشم ...