-
کلافگی
سهشنبه 9 خرداد 1391 09:24
- خانواده ام کنارم هستن و من از ته دل خوشحالم کاش همیشه پیشم بودند.... - دیروز عصر با مامان رفتیم بازار و من یه سینی خوشگل واسه روز تولدش خریدم بعد از اونم یه خورده خرید کردیم اومد مغازه من رو دید - گاهی حسابی کلافه می شم این یه حقیقته که اونقدری که من به پرهام توجه می کنم اون نمیکنه..... - مامانم مدام اصرار داره به...
-
خوب بودن
شنبه 6 خرداد 1391 19:01
فردا مامانینا میان اینجا و خیلی زودم برمیگردند...داداشی اینجا دکتر میره دکتر تغذیه .... - دلم افتضاح برای شهرمون و دوستام تنگ شده - ما بین تموم بحث ها بازم پرهام تکیه گاه خوبیه ، توخونه کمکم میکنه که خسته نشم حتی اینجا روزی چندین بار بهم سر میزنه... صبحا وقتی خوابالو هست مهربونتره - اخلاق خاصی که پرهام داره اینه که...
-
من هنوز هستم
چهارشنبه 3 خرداد 1391 19:57
امروز اصلا مثل روزای سابق نبود حتی تعداد ادمایی که اینجا اومدند هم کم بود در نتیجه در امدم هم کم بود مخصوصا بعد از ظهر که صفر بودش - فردا تولد بچه دوست مشترک من و پرهام هستش رفتم واسش یه بازی فکری مخصوص ۱تا۳ سال خریدم . مادرشوهری همچنان نسبت به من بی توجهی میکنه و من بی تفاوتم گاهی بهم میریزم ولی موقتیه به پرهامم گفتم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 خرداد 1391 10:32
به شدت استرس زبان رو دارم ۳ جلسه غیبت مساوی حذف هستش من ۳ جلسه رو غیبت کردم شنبه هم بخاطر امتحان دفتر فنی نرفتم امروزم امتحان کتبی زبان دارم و هیچی از این درس نمی فهممم اومدم دفتر
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 11:52
امروز صبح زود با کلی استرس رفتم اونجایی که باید واسه دفتر مجوز بدند گفت نباید مغازه باز کنی تا وقتی مجوز بهت بدن و جاشم باید خودمون مشخص کنیم شنبه اگه مدرکم رو قبول کنند امتحان میدم.....
-
تاخیر
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 19:33
سال جدید با ۳ ماه تاخیر مبارک آخرین باری که اومدم درمورد مصاحبه یه شغل نوشته بودم که از فرداش شاغل شدم اونجا کارایی از قبیل طراحی بنر و کارت عروسی و ویزیت و.....انجام میدادم حقوقش ساعتی بود چندروز پیش پرهام برام یه دفتر فنی زد فعلا همش دارم تایپ میکنم تا سفارش های طراحی دستم برسه... البته هنوز مجوزش رو نگرفتیم... تا...
-
استخدام
یکشنبه 2 بهمن 1390 18:17
- دیروز بعد از کلاس زبان، قدم میزدم هر از گاهی سر یه مغازه می ایستادم نگاه میکردم یه اگهی استخدام دیدم رفتم صحبت کردم فردا باید برای مصاحبه برم امیدوارم بتونم اونجا کار کنم... - خیلی پرخوری کردم تا الان ولی بازم دلم میخواد غذا بخورم....قبل از همخونه شدن خیلی استرس اشپزی داشتم ولی خدارو شکر تا الان غذاهایی که پختم خوب...
-
غریب
شنبه 1 بهمن 1390 10:43
هر از چند گاهی میام نت و وبلاگارو میخونم و بدون هیچ ردی از خودم میرم هنوز به این وضعیت عادت نکردم تا یاد خانواده ام می افتم بغض میکنم اشکای بی صدایی که سرازیر میشه - کلاس زبان میرم و فکر کنم ضعیف ترین دانش اموز منم چون 5 جلسه از بقیه عقبم - خدا رو شکر پرهام سخت گیر نیست ازادم گذاشته - داییم دو هفته پیش فوت کرد و من...
-
دلتنگ شهر
چهارشنبه 25 آبان 1390 17:54
- عصری زنگ زدم به رزی با شنیدن صدای خودش و کنار دستیش (مبی ) بغض کردم خیلی دلم تنگ شده اینقده دوس داشتم الان کنارشون میبودم - هرچی فک میکنم به کی زنگ بزنم تو این شهر هیچ کسی رو جز پرهام پیدا نمیکنم بهش زنگ میزنم میگم دلم گرفته چیکار کنم میگه هرکاری دوس داری انجام بده اولین کاری که انجام دادم رختن چند قطره اشک بود بعدش...
-
خوندن پست ها
سهشنبه 17 آبان 1390 10:15
دیشب وبلاگ ها رو باز کردم و آرشیو مهر و آبان رو سیو کردم و دارم می خونمشون، چقدر دلم تنگ بودش... دیشب خونه عمه پرهام بودیم واسه کادو یه ست ۶ تایی از لیوان پایه دار فلزی بهم داد چند جایی واسه کار گشتم هنوز پیدا نکردم... قبل از ازدواج فک میکردم به قتلگاه دارم نزدیک میشم بخاطر مشکلات زیادی که با پرهام داشتیم ولی بعد از...
-
اولین پست
دوشنبه 16 آبان 1390 23:37
سلام ، اولین باری هستش که بعد از اخرین پستم کانکت میشم اونم تو خونه خودمون خیلی وقته با دیال اپ انلاین نشدم تازشم کامپیوترم پرهام نذاشت با خودم بیارم منم فروختمش الان با لپ تاپ پرهام انلاین شدم البته داده به من مثلا ۳۰ شهریور همخونه شدیم و البته تا شب عروسی کلی استرس ناراحتی پیش اومد هنوز نرفتم شهرمون.... دوری خیلی...
-
غر زدن تعطیل
سهشنبه 22 شهریور 1390 03:57
- مامان رو صدا میزنم ، تاکید میکنم که پرهام بهتر از تموم آدمایی هستن که به خواستگاریم اومدن حتی بهتر از... پرهام بهتر از هرکسی هست با من و اگه باهاش ازدواج نمیکردم تا همیشه حسرت به دل میموندم...یادته چقدر گریه میکردم اون موقعی که ازش جدا شده بودم؟ نگرانم نباشید ... - آدرس یکی از وبلاگام رو گم کرده بودم ، بعد از کلی...
-
گذشته نه چندان دور
سهشنبه 22 شهریور 1390 02:55
- دوسال پیش ، همین روزا پر از استرس و تردید بودم برای یه انتخاب خیلی سخت و بزرگترین ریسک زندگیم رو کردم... 21/6/88 ( دلم یه پیاده روی طولانی میخواد،دلم میخواد میتونستم درستتر فکر کنم،شدم مثل کسی که میدونه اگه بره جلوتر بیشتر صدمه میبینه ولی یه نیرویی از پشت هلش میده که بره جلوتر،یه نیرویی مانع اش میشه برگرده... میترسم...
-
تغییرات
سهشنبه 22 شهریور 1390 01:44
- از رزی میپرسم دوسال پیشم واسم سخت بود دوری از خانواده؟ میگه نه...میگفتی میتونی تحمل کنی... لبخند میزنم ادامه میدم این یعنی اینکه من خیلی عوض شدم؟ - خیلی سخته ، کاش میشد زمان رو به عقب برگردوند... - چنان سردرگم هستم که حتی نمیدونم با پرهام در مورد چه چیزایی صحبت کنم... - محتویات کمدم تقریبا خالی شد...
-
کوتاه آمدن های بسیار
دوشنبه 21 شهریور 1390 17:36
-
رسوم پیچ در پیچ
یکشنبه 20 شهریور 1390 01:09
- اینجا رسم نیست واسه دختر کلی جهاز بگیرن در نتیجه حرفای دیگران خیلی زیاد هستش از داداشا گرفته تا فامیل از طرفی میدونم بازم اونجا بخاطر اینکه رسمشون رو نمیدونم ممکنه کم و کاستی داشته باشم و باز حرف میشنوم از این قبیل برای همین خودم رو به بی خیالی زدم... - با مامان دوتا ذرت پز خریده بودیم که امروز از ذرت پز مامان...
-
احساس لطیف
یکشنبه 20 شهریور 1390 00:58
- عصر یه مدل کارت دیگه اپلود میکنه ، میرم میبینم ولی بجای دیدن کارت چشمام خیره میشه به قرمزی کوچیکی که رو دستشه... فکر میکردم احساسم بهش اونقدر کم شده که با دیدن این چیزا دلم ریش نمیشه ولی اشتباه فکر میکردم خوشحالم بخاطر جوونه زدن این احساس تو دلم ، اینکه این همه دوسش دارم...
-
رمز همون قبلیه
شنبه 19 شهریور 1390 12:28
-
من برگشتم
جمعه 18 شهریور 1390 20:08
بعد از ظهر رسیدیم، این چند روز حسابی تو بازار گشتیم و خرید کردیم... خیلی چیزا مونده بخرم و خیلی چیزا رو گرفتم سرویس قاشق چنگال، روتختی ، رو بالشتی ، بخارشور ، غذاساز و ... - حسابی سرما خوردم جوری که اصلا صدام در نمیاد - در مورد آرایشگاه و عکاسی مسیج زدم به خواهر دوست پرهام و ازش راهنمایی گرفتم حالا میدونم کجا قراره...
-
در طی 12روز
شنبه 12 شهریور 1390 12:51
- شبنم یکی از دوستای دبیرستانم بود که به شدت دوسش داشتم ولی بعد از ازدواجش ساکن شدنش تو یه شهر دیگه ارتباطمون کامل قطع شد تا امروز که اومد خونمون و چقدر حضورش پر از انرژی بودش برام... - تصور کنید در طی این 12 روز من باید جهازم رو کامل کنم ببرم شهرشون و بچینم لباس عروس سفارش بدم فیلمبردار و عکاسم رو مشخص کنم کارت دعوت...
-
ادامه اش بعد می نویسم
شنبه 12 شهریور 1390 11:01
- میگه عروسی ممکنه بین 25 تا 31 شهریور باشه... بهش زنگ میزنم میگم من بعید میدونم بتونم 25 اماده بشم بنداز بین 28 تا 31 شهریور... میگه بستگی داره به تالار... پیروزمندانه بهش میگم قربونت بشم همون موقع که من میگفتم حداقل باید 1 ماه قبل عروسی تاریخ معین باشه برای همین چیزا بودش... میگه در هر صورت سعی کن تا 25 حدود 12 روز...
-
اشک هایی که خیلی وقت بود ندیده بودم
جمعه 11 شهریور 1390 12:58
- ما بین خواب و بیداری صدای بابا رو میشنوم که میگه پرتو بیدار شو مامانت 2 شبانه روزه نخوابیده الانم داره گریه میکنه چشمام رو باز میکنم با گیجی حاصل از قرص های دیشب خیره میشم به مامان و می پرسم راست میگه بابا؟ نگام میکنه در جواب میشنوم نه بابا باز میگه دروغ میگه دیشب همش داشته نگاه تو میکرده... این رو که بابا میگه...
-
تو این اوضاع
جمعه 11 شهریور 1390 00:50
- عکس های مختلفی از نوه های خالم دارم و خیلی وقته به مادرشون قول دادم براشون آماده کنم، هر از گاهی تصاویر رو تو فتوشاپ باز میکنم ولی به محضی که چشمم به عکس ها می افته تموم ایده ها میپرن، مثل بقیه کارای اجباری تا می بینمشون خوابم میگیره... امشب با خودم اتمام حجت کردم اگه قرار باشه در آینده به این شغل برسم باید از الان...
-
Friends
پنجشنبه 10 شهریور 1390 11:02
- دیروز با پرهام یه قراری گذاشتیم که نوبتی کوتاه بیایم تا این مدت روابط تیره تر از این نشه... - یه فرش کوچولو برای آشپزخونه خریدیم که باید وسط بندازم - سریال Friends یکی از بهترین سریال های طنزی بود که دیدم ، وقتایی که ناراحت بودم یا اشکام سرازیر با تماشای قسمت های Friends همه چیز رو فراموش میکردم و میخندیدم... محال...
-
دوری
چهارشنبه 9 شهریور 1390 00:28
- میگه این سوتفاهم ها بخاطر دوری و دلتنگیه... - بعد از مدت ها یه مسیج طولانی عاشقانه میفرسته... - ارشد قبول نشدم
-
عیدتون مبارک
سهشنبه 8 شهریور 1390 21:52
- عید تک تک تون مبارک باشه... - میخوام به خانواده پرهام زنگ بزنم که مامان میگه اول باید پرهام به ما زنگ بزنه ،من عجله دارم که زودتر تماس بگیرم و این دلهره رو از خودم دور کنم ، برای همین به پرهام زنگ میزنم بهش میگم به باباینا زنگ بزنه با تندی میگه تو میخواستی صبر کنی ببینم من زنگ میزنم یانه....نتیجه صحبتمون این میشه که...
-
دوستت
سهشنبه 8 شهریور 1390 11:53
وجودم لبریز از دوست داشتنت هست
-
آتش بس
سهشنبه 8 شهریور 1390 11:13
- دیروز چندبار زنگ زد ، با شور و ذوق درمورد کابینت ها صحبت کرد ، اینکه رنگ اتاق ها بد نشدن و الان جای تو فقط اینجا خالیه... - منم آتش بس اعلام کردم دیشب احساسم نسبت بهش بعد از مدت ها بیدار شده بود - هنوز جسمم و روحم کوفته هستش بخاطر این تنش ها - عشقمون پر رنگ ترین قسمت این ماجراس - بچه ها عکس پرینت واسه چاپ پوستراش تا...
-
حلقه ی پرت شده
دوشنبه 7 شهریور 1390 15:55
یه بحث حسابی امروز داشتیم جوری که بهش گفتم بیا جدا بشیم...بعد از خدافظی هم حلقه ام رو دراوردم پرت کردم یه گوشه میز... سرم حسابی درد میکنه زنگ زد عذرخواهی کرد ( مقصر منم بودم ) بهش گفتم حلقه ام رو دراوردم اصرار کرد دوباره برگردونمش سر جاش همون لحظه تو دستم کردم ولی الان دوباره در اوردمش... با خنده تلفن رو قطع میکنم ولی...
-
تاریخ عروسی
دوشنبه 7 شهریور 1390 10:00
- این روزها بیشتر دارم شبیه او میشم و از خودم دور میشم، گاهی فراموش میکنم قبلا چجوری بودم - من این روزا کنار خودم احساسش نمیکنم - دیروز دوباره بحثمون شد و هر بار با این بحث کردن ها یه قدم ازش دورتر میشم دیروز: زنگ میزنم در حین صحبت بهش میگم اگه بخوایم جشن بگیریم من حتما کارت دعوت میخوام چون یکی از آرزوهام همین بوده...