X
تبلیغات
رایتل

گذری در لحظه

اشک هایی که خیلی وقت بود ندیده بودم


- ما بین خواب و بیداری صدای بابا رو میشنوم که میگه پرتو بیدار شو مامانت 2 شبانه روزه نخوابیده الانم داره گریه میکنه

چشمام رو باز میکنم با گیجی حاصل از قرص های دیشب خیره میشم به مامان و می پرسم راست میگه بابا؟

نگام میکنه در جواب میشنوم نه

بابا باز میگه دروغ میگه دیشب همش داشته نگاه تو میکرده...

این رو که بابا میگه مامان دوباره گریه میکنه...خیلی سال میشه گریه اش رو ندیدم، قلبم درد میگیره ، دلم نمیخواد یه لحظه باعث ناراحتیشون بشم ...

بلند میشم میرم زیر پتوی مامان دستام رو دور کمرش حلقه میزنم سعی میکنم آرومش کنم حرف میزنم حساب کن دارم میرم دانشگاه جای دوری که نمیرم همش 12 ساعت فاصله است میام بهتون سر میزنم شما میاید...با هواپیما 1 ساعت بیشتر فاصله نداریم( با اینکه خودم میدونم با هواپیما چیزی حدود 6 ساعت فاصله است چون شهرای دیگه هم فرود میاد)

سخته وقتی خودت بغض داری بخوای کسی رو آروم کنی که عاشقشی ...

من برای مامان و بابام می میرم و الان خیلی سخته با تصمیم خودم دارم ازشون دور میشم...

بهش میگم تو خاله ها رو کنار خودت داری دخترخاله هستش ، میتونی بهشون سر بزنی میتونی خودتو سرگرم کنی...

من که دختر خوبی نبودم کمکت نمیکردم....

میگه کاش یه خواهر دیگه هم داشتی...

خیلی سخته ، همین الان که دارم مینویسم بغض داره خفم میکنه

از ذهنم میگذره که بنویسم شاید کسی اینجا بخونه :

اگه به شدت وابسته خانواده هستی هیچ وقت راه دور ازدواج نکن