X
تبلیغات
رایتل

گذری در لحظه

چهلم و روسری های جدید

- تصور کن پرهام ناراحت بود ناراحتیش رو سر من خالی کرد واسه اینکه مامانش یه ماه میخواس بره پیش دخترش تا بتونه بره کلاس زبان


- یه کتاب از 98 ها دانلود کردم به اسم پارلا داستانش خاصه هنوز تمومش نکردم


- چشمام بشدت می سوزن بخاطر مدام تایپ کردن...


- هفته دیگه امتحان زبان دارم و دنبال یه وقت خالی میگردم که بخونم ...


- احساس میکنم اعتیاد به کار کردن پیدا کردم من مجردیم خیلی تنبل بودم وقتی میگم تنبل به معنی واقعی کلمه هستشا... خیلی باید خجالت بکشم که بگم حتی سفره ناهارم مامانم جمع میکرد

اومدم شهر**ک  پرهامم تغییرم داد، کم کم البته

نمیدونم چجوری ولی خوب عوض شدم جوری که خودمم نفهمیدم

الان یه جوری شدم که از کثیفی خونه متنفرم حتی از خستگی بمیرم باید خونه رو تمیز کنم...


- یه رسم بنویسم.....

هفته پیش پنج شنبه چهلم مامان بزرگ پرهام بود و من از رسومشون بی اطلاع بودم با مامانم رفتیم مراسم....

بعد از شام یهویی دیدم هرکی از فامیلا نزدیک دست کرد روسری و کادو بیرون اورد برای فامیلا درجه یک دادند....

روسری ها ی اونا رو در می اوردند روسری جدید سرشون میکردند و من و مامان مبهوت بودیم تا حالا نه همچین چیزی دیده بودیم نه کسی به ما اطلاع داده بود

( بیشتر شبیه تولد یا عروسی بود که کادو میدادن)

بهر حال غیر از من دو تا عروس دیگه هم بودن به اونا هم روسری دادن و به من ندادن ( البته باید بگم کسی به من نگفته بود منم اونشب شال سورمه ای پوشیده بودم...)

تازه بهم پز میدادن که روسری من قشنگتره و.....

شدیدا احساس بدی داشتم اونشب بغض کردم...چون میدیدم مامانم غصه دار شد همون شب بعد از مراسم پول بهم داد گفت برای خودت شال بخر من نمیدونستم بهش گفتم مامانم منم نمیدونستم

ناراحت شدم چرا کسی به من نگفت

تا نیمه های شب تو تخت گریه میکردم پرهام بغلم کرده بود

این یه واقعیته من هرچقدر خوب باشم بازم توجمع اونا غریبه هستم....


- و الان پر از انرژی هستم چون کار میکنم و این کار مال خود خودمه.....


- دوستتون دارم

- زهرا خیلی خوشحالم کردی...افتضاح دلم تنگته ... دسترسی فعلا به فیس بوک ندارم ....