X
تبلیغات
رایتل

گذری در لحظه


- خیلی وقته ننوشتم... ولی بودم همینجاها


- روز زن پرهام ساعت 11 شب اومد خونه تو راه یه شاخه گل خریده بود و یه پاکت پول فانتزی که مبلغ 50 تومن داخلش بود...


- فردا صبح قبل از رفتن به سرکار کادوی مامان پرهام رو بردیم و شاخه گلی که پرهام واسه من خریده بود روش گذاشتم بردم واسش بهش گفتم اگه خوشت نیومده به این آدرس ببری واست عوض می کنه...


- تو این چند مدت ، بخاطر آجی بزرگه پرهام که اونجاس زیاد رفتیم ...

دوروز پیش من ظهر خونه موندم یه نیم ساعت بعد آماده شدم رفتم خونه پرهامینا ، بساط چاییشون پهن بود ( خورده شده بود) پرهام تا من رو دید گفت برم برات چایی بیارم ( مامانشم کنارش نشسته شده بود) خیلی اصرار کرد هی من می گفتم نه نمی خوام که آجیش گفت اگه چایی بخوای باید دم کنیم...

بعضی چیزا یادم نمیره مخصوصا اینکه مامانش همیشه فقط پسرش رو حساب می کنه همه چیز رو تعارف به اون می کنه و من رو نادیده می گیره...


- تو این مدت خیلی دلم می خواسته دوباره تلاش کنم برای بهبود این روابط ولی جلوی خودم رو حسابی گرفتم...


- شنبه ختم صلوات داشت من فقط بخاطر اون نزدیک به 3-4 کیلو خرما ، هسته هاشون رو در اوردم  و با گردو و بسکویت درستشون کردم روشونم پودر نارگیل ریختم بعدا پرهام گفت باید نیت کنی منم نیت کردم...

حسابی هم همون روز تو خونشون کار کردم ...اما این دلخوری تموم نمیشه ....با تموم وجودم ازش دلخورم...


- الانم حسابی از نظر روحی بَدم...دوستای خوبی دارم که تو روز چندین بار به دفترم سر می زنن، اوضاع دفتر بد نیست ... ولی خسته شدم از این خصوصیت اخلاقی پرهام که تو کارایی که ضعیفم مدام به روم میاره مدام می گه و در عوض این همه هنر دارم نادیده می گیره یه بار نشده تحسینم کنه یا دم از علاقه بزنه...

روحم افسرده شده و زخمی ...دیشب اینقدر حالم بد بود که از سرکار که برگشتم با همون لباسا افتادم رو تخت اینقدر گریه کردم تا خوابم برد...

امروزم بخاطر قرمزی و ریزی چشمام مجبور شدم یه خط چشم گنده بکشم...


- بسه دیگه فاز منفی برم کارام رو کنم...کلی عروسک از خونه اوردم قراره تهمینه بیاد ویترینم رو درست کنه...